سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

کارتون

یادش بخیر


[ شنبه 90/11/15 ] [ 7:35 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

عکس های کودکی

یادش بخیر


[ شنبه 90/11/15 ] [ 7:33 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

کودک

کاش هنوز کودک بودم . معصوم و پاک

دلم برای کودکی ام تنگ شده . آن زمان که بلد نبودم دروغ بگویم . آن زمان که به حرفهای مادرم گوش میکردم . .

کاش کودک بودم تا دعاهایم پر میزدند بر دل آسمان. . .

کاش کودک بودم تا دیگر اشک هایم به من طعنه نزنند که تو تکراری شدی برای ما و حرفهایت بوی چوپان دروغگو را میدهد. . .

 کاش کودک بودم و هر گاه که صورتم کثیف میشد همه به پای کودکی ام میگذاشتند و با یک آب ساده تمیز میشدم و دیگر هیچ کس به رویم نمی آورد که پاک نبودم . . .

 کاش کودک بودم و میتوانستم با زبان کودکانه ام بگویم من خدا را دوست دارم . . .

کاش فرشته ی مهربان کارهای بدم را به خدا نگوید و شیطان گولم نزند. . .

 کاش کودک بودم و میتوانستم برای خودم برای دلم دعا کنم . . .

کاش کودک بودم و صفحه دلم به پاکی و زلالی باران بود. . .

کاش کودک بودم و بیشتر دعا میکردم . . .

نوشته شده توسط آسمان. . . ساعت 4بعدازظهرشنبه


[ شنبه 90/11/15 ] [ 3:52 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

 دهه فجر

به عشق امام و انقلاب از جان خود میگذشتند بدون هیچ واهمه ای. . .

او را به داخل اتاق شکنجه آوردند . یکی از دوستان اش را به روی تخت خواباندندو او را برهنه کردند بر روی تنش آب سردی ریختند و بعد اتوی داغ شده را . . .

اما پدرم فقط ذکر خدا میگفت . دیگری را ناخن کشیدند و . .

بعد از چند دقیقه دیکی از روغن داغ تهیه کردنددیکی بزرگ . که شعله های زیرش هم روشن بود . تخم مرغی را بر روی در پوشش شکاندند و سوخت . . .

بعد از چند دقیقه دوست اش را آوردند و با دست و پای بسته داخل دیک انداخته اند و او طعم شهادت را اینگونه چشید. . .

و پدر سوخت از رنج دوستان اش . حالا نوبت پدر بود . . . او را آماده کردند . .

ناگهان خبری فوری رسید از اغتشاش مردم و برنامه شکنجه  در آن لحظه به پایان رسید. . .

نوشته شده توسط آسمان. خاطرات انقلاب پدر


[ شنبه 90/11/15 ] [ 3:43 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

الهی اگر جز سوختگان را به ضیافت عنداللهی نمیخوانی ما را بسوز . آنچنان که هیچ کس را آنگومه نسوزانده باشی. . .

شهادت قلبی است که خون حیات را در شریان های سپاه حق می دواند و آن را زنده نگه میدارد.

شهید سید مرتضی آوینی

نوشته شده توسط آسمان .از نوشته ی زیبای شهید آوینی

شهید


[ جمعه 90/11/14 ] [ 6:32 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

(( زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر است

سلامت تن زیباست اما پرنده عشق تن را قفسی می بیند که در باغ نهاده باشند...

و مگر نه آنکه گردنها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق آسانتر بریده شوند؟؟..

و مگر نه آنکه از پسر آدمی عهدی ازلی ستانده اند که حسین (علیه السلام) را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد؟...

و مگر نه آن که خانه تن راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود

و مگر این عاشق بی قرار را بر این سفینه سرگردان آسمانی که کره زمین باشد برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده اند؟؟؟....

و مگر از درون این خاک نردبانی به آسمان نباشد جز کرمهایی فربه و تن پرور بر می آید؟

پس اگر مقصد را نه اینجا در زیر سقفهای دلتنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه ایی بن بست باز می شوند

نمی توان جست....

پس بهتر آنکه پرنده روح دل در قفس نبندد.....

پس اگر مقصد پرواز است قفس ویران بهتر...

پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد. 

شهید سید مرتضی آوینی


[ جمعه 90/11/14 ] [ 6:24 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

چقدر دلم گرفته . . .نمی دانم این روزها در خانه ی شهید احمدی روشن چه میگذرد. . .

پسرک حتما دیگر بی تاب شده . . .واین روزهاست که دیگر بهانه ی بابا بگیرد. . .

خانه ای که رنگ سکوت به خود گرفته . و همسری که باید هر روز جرعه جرعه از شراب دلتنگی بنوشد و خم به ابرو نیاورد . .

حالا با لباسها ی اتو شده و یا نشده اش که پر از خاطره است چه میکند . با کتابها و انگشترو . . .

همه چیز بوی مصطفی را دارد . . . دلتنگی هر روز بیشتر از روز قبل موج میزند در دریای خروشان نگاه مادرش. . .

و کودکی که منتظر ماشین پلیسی است که قرار بود پدر برایش بعد از ماموریت بیاورد. . .

کاش پسرک میدانست که دیگر بابا نیست . . .وشاید او هم روزی بخواند . . کی گفته من بابا ندارم . .

این روزها وقتی صدای درب خانه می آید همه ی دلها میلرزند و میترسند و فقط این پسرک کوچک است که آرام است و با نشاط . شاید بابا آمده . . .

نمیدانم تصور دل کوچک پسرش تمام وجودم را بر هم میزند زلزله ای عظیم در دلم اتفاق می افتد که تمام آرزوها و خوشی هایم را با خاک یکسان میکند. . .

شاید اگر پسرک میدانست که قرار نیست دیگر بابا را ببیند بیشتر صورتش را بر صورت بابا میفشرد . شاید بیشتر تاب بازی میکرد تا برایش خاطره شود که بابایم مرا تاب میداد. . .

شاید اگر میدانست بیشتر به لبخندهای بابا نگاه میکرد و بیشتر بر روی شانه های بابا تکیه میداد تا بخوابد. . .وشاید هیچگاه برای ثانیه ای از او جدا نمیشد. . .

شاید اگر میدانست دیرتر راه می افتاد تا بابا دستهایش را بگیرد و او را راه ببرد . . .

شاید دیرتر میگفت بابا تا لا اقل بابا برای شنیدن نامش بیشتر بماند. . .

حالا او آنقدر منتظر است که به آقا گفت اگر بابایم بفهمد شما آمده اید او نبوده ناراحت میشود. . .

اما او که نمیداند بابا نمی آید. . .

 نمیدانم تا کی قرار است منتظر بماند تا خبر آمدن آقا را به بابا بدهد. . .

شاید اگر میدانست که دیگر بابا ندارد هیچ گاه آغوش رهبرمان را رها نمیکرد. . .

حالا جواب بابا کجاست را فقط اشک های خونین مادر میدهد او هم دیگر طاقت ندارد . . .

دلم برای حسرت نگاه هایش میسوزد . .

تا دیروز دستهای بابا را با غرور نگه میداشت و ناز پدرش را به رخ آسمان میکشاندو از امروز او باید با چشمهای معصومانه اش به دستهای باباهای دیگر نگاه کند. . .

نمیدانم چقدر دلش برای گرمای دستان بابا تنگ شده . . . وشاید دیگر او هم ماشین پلیس نخواهد . . .شاید این روزها از تمام آرزوهایش گذشته و فقط نگاه بابا و لبخندش را بخواهد. . .

راستی امسال عید را به او چه باید بگویند از که باید عیدی اش را بگیرد ؟. . .

از امروز فقط عکس بابا و آغوش پر از محبت آقا مرهم دل اوست . . .

 کاش وقتی به او خبر میدهند که دیگر بابا نمی آید آقا هم همانجا باشد تا اگر دلش خواست باز هم مهر پدر را بچشد در آغوش آقا آرام بگیرد. . .

نمیدانم این روزها چه در دل آقا میگذرد. . .

حالا حرفهای دلم به زبان دیگر. . .

پسرکوچولوی ملت ایران . . .

خوشحال باش بابای تو روی دستهای مردم ایران با عشقی بی نظیر به خاک سپرده شد و تو حالا جایت در آغوش ملت ایران است . . .

 حالا تو پسر ما و برادر فرزندان ما هستی. . .

اینجا همه نازت را خریدار هستند و دیگر عمه ات نگران نیست که چگونه از تو محافظت کند . . .

اینجا هیچ کس جرات ندارد نازک تر از گل به تو بگوید . . .

اینجا عمه ات را نمیزنند . . تو را کتک نمیزنند تازیانه نمیخوری . نمیترسی . . .

و نگذاشتند حتی بفهمی که بابا یت رفته. . .

اینجا مردمش به تو طعنه نمیزنند و هیچ کس به سوی تو سنگ پرتاب نمیکند. . .

اینجا تو باز هم میتوانی با پاهایت راه بروی . . . اینجا همه تو را دوست دارند . . .

 آرام باش  مختار آینده ی ایران. . .

 آرام باش. . .

 

نوشته شده توسط آسمان . ظهر پنج شنبه . . .


[ پنج شنبه 90/11/13 ] [ 12:51 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

دل تنگ


[ پنج شنبه 90/11/13 ] [ 12:34 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]


[ پنج شنبه 90/11/13 ] [ 12:32 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

شهید احمدی روشن


[ پنج شنبه 90/11/13 ] [ 12:29 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
<      1   2   3   4   5      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 70
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 424881
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*