سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

                                                                           

برای تو می نویسم که این روزها اشک هایم بهانه ات را میگیرند...

دیگر مارا میشناسد ...

برایم خنده میکند ، گاهی نوازشم میکند و ناز میدهد برایم...

تا صدای گریه اش را می شنوم دلم بی تاب میشود و پاهایم بی اختیار به سمتش پرواز میکند...

خنده هایش مرا تا اوج آسمانها میبرد .

وقتی میخوابد معصومیت وجودش بر روی چشم هایم لانه میکند...

کاری به کارم ندارد..

وقتی میترسد در اغوشش میگیرم و او خیال میکند در امن ترین مکان هستی ارام گرفته...

این روزها وقتی گرسنه میشود اول کمی ناز میدهد  بعد با نگاهش طلب میکند وکمی زار میزند... گریه میکند و اگر به سراغش نرویم ناامید میخوابد...

چون گرسنه است خوابش کوتاست وقتی چشم هایش را باز میکند تا مارا میبیند خوشحال میشود و دست و پا میزند میداند که بابا بی جوابش نمیگذارد...

شیشه شیر را میگیرد و میخندد...

دخترم شش ماهه شده ...

شیرین است ...

حالا مارا خوب میشناسد و احساس امنیت میکند کنار دلم

ومن هر بار که میخوابد او را بروی دستهایم میگیرم گردنش هنوز کوچک است و ضعیف...بیدار نمیشود چون خوب میداند در اغوش من است...

وقتی با دست هایش گوشه ی پیرهنم را میگیرد ....

این روزها طاقت ندارم دخترم را ببینم...وقتی نگاهم بر چشم های پرمعنایش گره میخورد دلم ضجه میزند و قلبم ضربانش را قربانی غمم میکند...

حالا بهتر از همیشه میتوانم درک کنم معنای پدر بودن را ... مادر بودن را

حالا بهتر میفهمم عاشورا را... دردهای رباب را... و آتش دل بابا...

چقدر سخت است باباشدن...

چقدر سخت است شرمندگی...

چقدر سخت است جان دادن جانت بر روی دست....

و چقدر سخت تر که کودکت چشم امیدش تو باشی و نازش را با خون خود برایت بریزد...

این روزها دخترم برایم روضه میخواند...با خنده ایش با گریه هایش و حتی با خوابیدن به روی دست هایم...


غم نوشت

آسمان بچه های خدایی


 


[ جمعه 93/2/5 ] [ 7:24 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 42
بازدید دیروز: 88
کل بازدیدها: 424200
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*