سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

بچه

چقدر دلت تنگ می شود وقتی پسران جوان از مقابل چشم هایت عبور میکنند و تو نگاه میکنی...

هر بار که رخت دامادی بر تن جوانی میبینی به یاد چه می افتی؟

چقدر دلت می خواست امروز در کنارت باشد و دست هایش لرزش دست هایت را پناهنده باشد...

 چقدر دلت می خواست وقتی خسته شدی شانه هایت را به او تکیه دهی و بنازی که جوانی داری همانند رستم ...مواظبت خواهد بود...

آن روزها که دست هایش را می گرفتی تا زودتر راه برود . میدانستی که اگر بایستد دیگر نخواهد نشست .؟

چقدر منتظر ماندی تا تو را بابا خطاب کند و چه لذتی بردی که پسرت بابایی شده ...

در دلت چه می گذشت تا رویای دامادی و نوه دار شدن؟ راستی اسم نوه هایت را هم انتخاب کرده بودی ؟

چه لذتی دارد نوازش محاسن پسر جوانی که برایش کوه ها از زمین کندی قوی ترین بابای دنیا بودی ...

می دانم دلت گرفته ...

میدانم هر روز و شب در کنار عکس جوانت خمیده تر می شوی و ما و ماها نیستیم که ببینیم در باغچه ی دلت چه می گذرد...

هر روز سم حرف ها و جوانی ما باغچه ی امیدت را پژمرده و بی حال می کند . میدانم که حوض کوچک قلبت از نامهربانی ما خشک شده ...

وتو هنوز امید داری...در خیالت حرف میزنی با قوت بازوهایت...

دیگر شب ها برای لالایی خیالت روضه ی علی اکبر می خوانی ... و حرارت اشک هایت را بر دامن شب میریزی و حال این قطره قطره آتش اشک های توست که دل آسمان و ملائک را به آتش می کشد...

سخت است داغ جوان دیدن و آرام نشستن . ولی حال می توانی بگویی من هم پیروز شدم در امتحان خدا...

 من اسماعیل وجودم را قربانی رضای خدا کردم و چه خوب خدا هم آتش دنیا را بر جوان رشیدم گلستان نمود ...

وپسرت هم می نگرد به قوی ترین بابای دنیایش

بابایی که به اوراه رفتن را آموخت ...تا رسیدن به خدا

آرام میبوسی اش گرچه ظغیان کرده اشک هایت ...

نوازشش می کنی جسم جوان زیبایت را ...

آرزوهایت را کفن میکنی تا برآورده شونددر آن دنیا ...

باید دل بکنی از کبوتری که پرواز کردن را خوب آموخت و آسمان را پیدا کرد...

کمرت را با یا حسین حرکت میدهی و چشم هایت تاب ندارند برای جدایی اما بابای قوی هیچ گاه نمی شکند ...

بازهم محکم ایستاده ای و چه طعمی دارد بوسه ی جدایی از تکه ای از وجود...

و میدانم امروز با عکس هایی که از لحظه ی وداع با پسرت میبینی بیشتر میشکنی ، بیشتر زمین می خوری از بازی روزگار...

چشم هایت پیر نشده اند درست میبینی این ما هستیم که فراموش کرده ایم پسرت را ...این ما هستیم که چشم هایمان کم بینا شده اند و نمیبینیم سرخی خون هایی را که دل ها را خون کرد...

این ما هستیم که رقص میکنیم در آواز خواسته هایمان و اشتباه گرفته ایم زمین را...اشتباه گرفته ایم شهر را...

پدرم تو چشم هایت بهتر از دیروز میبینند آخر نور چشم های تو خداییست . این ما هستیم که عینک نگاهت را قرض می خواهیم تا دوباره ببینیم

گذشته ای نه چندان دور را...

گردو غبار تجمل گرایی دنیا روی مغزهایمان نشسته و توان فکر کردن را گرفته آن روزهایی که شهید آوینی حکایت می کرد برایمان فراموش شده اندو ما دیگر داریم تمام می شویم ...

و خوشا به حال تو ای پدر...

جوان تو ذکر میگفت و می خوابید و جوان امروز با ده ها قرص آرام بخش هم نمی تواند بخوابد ...

جوان تو لباس هیش خاکی بود و با عزت ...

 جوان امروز لباسش پاره است و بی...

تو را به لحظه ی غسل دادن جگرت قسم میدهم برای ما و جوانان امروز دعایی کن پدر جان ، پرنده ی اجابت بر در خانه هایی که دل هایشان ویران شده اند از درد لانه دارند

شهید.جنگ.پدر.زخم

برایمان دعا کن...

خاکریز زخمی...نوشته شده توسط آسمان بچه های خدایی

 

 


[ سه شنبه 91/6/7 ] [ 8:46 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 67
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 424878
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*