سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

جانباز

 

از دوستان و همسایگان ما بود .

هراز چند گاهی که خانم احمدی را می دیدم یا دستش شکسته بود یا صورت اش کبود... گاهی دنده هایش آسیب می دید...

 گاهی پاهایش گچ گرفته بود... تعجب می کردم که زن اینقدر بی توجه که همیشه یا تصادف می کند یا زمین می خورد یا از پله سقوط می کند و یا...

با خودم می گفتم پس چگونه زندگی می کند با این همه بی احتیاطی ...گاهی خیلی افسرده می شد و بی حال و با تلاش خانم های همسایه دوباره احیای روحی می شد...

حالا شنیدم که طلاق گرفته اند...

 زنی که هر روز در لابه لای دردهایش اجر بود و سکوتی پراز التماس. تا جایی که می توانست تحمل کرد و برای رضای خدا صبر را در مقابل چشمانش گذاشت و حالا که دیگر کار به جاهای باریک کشیده ... در خواست طلاق داد... در خواستی که خیلی سریع پذیرفته شد...

می دانم برای خودش هم خیلی سخت بودو هست چیزی را که از دل نمی خواست اما مجبور شد تا باقی عمرش را نجات دهد ... وضعیت بدتر شده و او هر لحظه ممکن است جانش را از دست بدهد و و هنوز تکلیف دو فرزندش مشخص نشده ... باید فکری میکرد تا دخترو پسرش قربانی این اتفاق نباشد...

 قضاوت باشما نمیگویم درست بود کارش یا غلط ... آیا راه های دیگری هم بود یا نه ...

اما زندگی با یک فرد موجی که شرایط روحی خیلی بدی هم داشته واقعا سخت است و صبری که تا بحال هیچ کس متوجه وخامت حال و روح مرد خانه نشده بود ..

صبرو سکوت این زن قابل ستایش است ..

اما کاش بدانیم که زندگی و خوشی و آرامش چه کسانی موجب آرامش امروز ما شده و چه زندگی هایی فدای  خوشی امروز ما شد.

باید کمی فکر کرد یک عمر درد و روحیه ی پژمرده ی فرزندان خانه ... یک عمر ترس از گفتن نام بابا ...و یک عمر شانه هایی که جایی برای تکیه کردن ندارن و یک عمر سکوت ...همه و همه فدا شدند تا من و شما امروز راحت در خیابان های شهر راه برویم و میوه های دلخواهمان را بخریم ... با کمی تخمه و خوراکی برای بچه ها تا سریال های شب را از دست ندهیم و کلاس کنکور بچه ها دقیق پیگیری شود تا برای تابستان برنامه ریزی کنیم  و مسافرت کجا برویم..

کدامیک از ما حاضریم ساعتی را به این خانواده ها اختصاص دهیم ... اصلا وقتی از کنارشان عبور می کنید به چهر ه هایتان نگاه کردید پس از این به بعد آیینه ای با خود داشته باشید و خودتان را ببینید که چگونه مواظب شانه هایتان هستید که نکند با آنها برخورد کند . بچه هایتان را محکم تر در آغوش میگیرید که نکند مورد حمله واقع شوند و بعد نفسی عمیق و می گویید عجب چهر ه ی بدی دیوانه بود...

میدانی چقدر دختران کوچک بابا نازدانه ها چشم انتظار پدر ماندند و آرزو به دل مانده انددرحسرت فقط یک نگاه و نوازش

برای سهمیه ی دانشگاه و ذره ای نگاه همه نشریه ها و زبانها پر است اما دریغ از اینکه کمی فکر کنید که چه دل هایی در خانه در حالیکه پوسیده از درد پر است...

و من امروز با آرامشی که دارم در خیابان راه می روم دلم خواست همرنگ جماعت می شوم و کمی هم به ...فحش می دهم و توهین می کنم و کمی انطرف تر از پوشش و حجاب بد زنان با نگاه هایم استقبال می کنم و راحت می گذرم شاید شاید شاید زیر لب بگویم خدا هدایت کند... سهم من همینقدر است ...

میگذارم شهری که با خون و دل به اینجا رسیده با لوازم آرایش رنگی ... با موه های مصنوعی ... با مانتوهایی با جنس شیطان و شال هایی حریر یه تباهی برسد می گذارم تاقبرهای شهدا بلرزند و آه شان دامن گیرمان شود ...

بعد می گویم چرا زلزله امد ... سیل آمد... این چه بلایی بود ...

اری . درست است آن زمان حضرت نوح بود و خبر میکرد اما امروز ما حتی نوح را هم قبول نداریم از بس غرق خواسته هایمان شدیم. صدها هزار بنده ی خوب چون نوح دستمان را گرفتند و کشتی ساختند و ما خودمان هر روز کشتی هایمان را سوراخ می کنیم تا زودتر غرق شویم..

ما مدتهاست که غرق شدیم و خبر نداریم .... شاید باید موسی بیاید و عصایی بر زمین بزند تا ما نجات پیدا کنیم ...

دلم گرفته از تمام این روزها ... که چشم هایم . گوش هایم . دست و پاهایم جرات ندارند در مقابل گناه بایستند و زود جا خالی میکنند...

باید ترسید از آه دل فرزندان شهدا ، جانبازان . آزادگان و...

باید ترسیداز زندگی هایی که خراب شدن برای امروز من و من امروز را خراب کردم برای آرزوهای خودم...آرزوهایی که نشانی را کج می روند...

بروید در آیینه خودتان را نگاه کنید و بعد هم قضاوت...

شهید

راه

راهتان ادامه دارد هنوز جاپایتان بر دلها باقیست...

دردنوشت...آسمان بچه های خدایی


[ سه شنبه 91/4/27 ] [ 8:39 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 38
بازدید دیروز: 88
کل بازدیدها: 424196
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*