سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

شهید

ساعت 21 شب

مکان میدان امام خمینی شهر مقدس قم.

شهید

آرام آرام راه می روی دلت مسیر را باز میکند برایت و تو ناخواسته قدم هایت را میبینی که میخواهند بدوند...

قلب ها به تپش می افتند و انگار قرار است داغ دیده شوی ...

غربت عظیمی در وجودت فریاد میکشد وسرانجام غم تو را به زانو در می آوردو هق هق گریه هایت می شود روضه ی شبانه ی دل.

نگاهت به تابوت هایی می افتند که تنها نشانش گمنامی است ...

و تو هم گم می شوی در هوای غربت زده ی دلت . نمی دانی چه باید بکنی . دست و پایت را گم می کنی ... و حالا مصیبت کربلا آغاز می شود.

دستهایت دوست دارند گدایی کنند شفاعت را از استخوان هایی که پر از معرفت و عشق است .

ومن هم رفتم برای گدایی مثل همیشه ...

دست هایم را بر روی تابوت های بهشتی اشان گذاشتم و دردو دل کردم . نمیدانستم چه باید بگویم  تا دریای پر تلاطم وجودم آرام بگیرد . مثل کودکان یتیم احساس یتیمی کردم . احساس بی کسی . به التماس افتادم و حالا اشک هایم از یکدیگر سبقت می گرفتند برای رسیدن به دل.

آسمان سکوت کرده بود ...و ماه با چشمانی معصومانه و غم آلود آرام به آنها نگاه می کرد  هر از چند گاهی تکه ابری می آمد و اشک های ماه را در دلش جمع میکرد و گونه های طلاییش را پاک می کردو می رفت . انگار می خواست به ماه دلگرمی دهد تا صبور تر باشد . آخر هنوز از سفر مانده ... هنوز مادران زیادی چشم به راه هستند ..

 امشب آنجا پر از مادرانی بود که مادری کردند بر جوانانشان. پیرهن دریدندو بر سینه زدند...

 امشب خواهرانی بر زمین نشستند و خاک بر چادر و سر میریختندو گریه میکردند و وقتی بی تاب می شدند ذکر یا حسین را مرهم زخم دل می کردند ...

 راستی یادم رفت مادری آمده بود با ذوق و شوق نقل و نبات و سکه و پول بر تابوت های شهدا می ریخت . انگار او هم درک کرده بود حنابندان شهدا را . و دامادیشان در شب میلاد جوادالائمه.

نقل و نبات و شکلات و کلامی که اشک ها را خروشان میکرد. پسرانم مبارک باشد . عزیزانم دامادیتان مبارک . سلام مرا به مادر خود زهرا برسانید و بگویید برایتان عروسی گرفته ام . بگویید من هم مادری کردم برایتان .

و کمی آن طرف تر مادری دیگر که در خلوت خود دردو دل میکرد . پسرم بویت را حس میکنم . فقط بگو کجایی مادر ...

نکند در این کاروان هستی من بی خبر اینجا مانده ام ... نکند شب عروسی تو هم باشدو مادرت را دعوت نکرده ای...

دلم تکه تکه کرد احساساتش را ...انگار گریه هایم نمیخواستند کمی استراحت کنند ...

عجب حس عجیبی . احساس میکردم من هم داغ دیده ام دلم می خواست کسی دست هایم را بگیرد . انگار از سر شب کمرم شکسته بود ... احساس مصیبت میکردم . بی اختیار به سمت همه ی تابوت ها می رفتم . و به دنبال گمشده ام میگشتم . میدانستم  خوب میدانستم به همراه این کاروان چه کسانی آمده اند این کاروان متبرک به چادری خاکی بود این کاروان را اربابی بی نشان همراهی میکرد . این کاروان عجیب بوی کربلا میداد. بوی مدینه . بوی غربت ...

وداع می کردم و باز بر میگشتم . مثل کودکی که قرار است از مادرو پدرش دل بکند . بی تاب میشدم . زیارت عاشورا را شروع کردم. زیارت حضرت زهرا . و هر بار گره ی دخیلم به تابوت های آسمانیشان بیشتر میشد .

آمدند و رفتند باز هم تکرار وداع هایی تلخ و غم جدایی ...

من نه پدر و نه برادرم شهید شده اند . اما تاب نیاوردم و دلم میخواست  غمم را فریاد بکشم . فقط می توانم بگویم بمیرم برای دل مادران و خواهران و فرزندان شهدا ... بمیرم برای پدری که مظلومانه عکس فرزند جوانش را می بوسد و با خودش میگوید پسرم پیر شده ام کجایی ؟

 بمیرم برای مادرانی که با عکس هایی قدیمی در لابه لای تابوت ها به دنبال جوان خود می گردند .

بلکه یک بار دیگر در آغوششان بگیرند و محاسن جوانانشان را نوازش کنند ...

بمیرم برای دلی که همیشه شور میزند برای پسرش. بمیرم برای غربت خانواده های شهدای گمنام و مفقودالاثر . بمیرم  برای دل های صبوری که صبوری را خوب آموختند . شهدا شرمنده ایم . شرمنده ...

ش

ش

و د ا ع ... آسمان

 


[ شنبه 91/3/13 ] [ 4:58 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 24
بازدید دیروز: 55
کل بازدیدها: 415576
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*