سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

                              مهدی

 

2سال از زمان ورودم به دانشگاه گذشته بود و من سخت درگیر مشکلات شدم . هم زمان مشغول کار برای  نمایشگاه شهدا بودم  و طبق خاطرات گذشته درست هم زمانبود با سکته ی ناگهانی پدرم و بیماری مادرم .  اوضاع خیلی بهم ریخته بود و من سخت محتاج هزینه های دانشگاه و رفت و آمد و کتاب و غیره بودم . چون برادرم هم از دانشگاه انصراف داده بود خجالت میکشیدم به کسی رو به زنم و یا از اعضای خانواده ام کمک بخواهم . چون بیه هم سخت درگیر مشکلات بودند ...

نمیدانستم چه کنم . حالا باید مقاله ای هم در مورد مهدویت آماده میکردم برای نشریه ی دانشگاه و من نه مطالعه کرده بودم و نه شرایط روحی خوبی برای نوشتن داشتم .

فردا صبح باید مقاله را تحویل میدادم . وحالا ساعت 12 شب بود  نمیدانستم چه کنم . چراغ مطالعه را روشن کردم و پتویی سرش دادم تا نورش بقیه را اذیت نکند .

نا خود اگاه چشمم به تصویر پوستر یا صاحب الزمان ادرکنی  افتاد دلم لرزید شاید بهتر است بگویم شکست ... سریع جانمازم را پهن کردم و دو رکعت نماز توسل به آقا امام زمان خوندم و خواستم کمکم کنه تا بتونم بنویسم تا میان این همه دغدغه پاسخگویی به ننوشتن مقاله برایم شر نشود...

نمازم را خواندم و دعا کردم خدا کمکم کند تا از پس مشکلات برآیم .

و شروع کردم به نوشتم بعد از 2 ساعت مقاله ام تمام شد خودم هم نفهمیدم چه نوشتم و صبح بدون ویرایش تحویل دادم ...

موضوع مقاله هم مربوط به حضرت مهدی (عج) بود . و من هم با عشق خودم نوشتم .

بعد از 3 هفته آخرای ترم از دفتر فرهنگ دانشگاه تماس گرفتند و من را خواستند . رفتم و با کمال تعجب متوجه شدم مقاله ام در کشور اول شده  و نه تنها مقاله بلکه تیتر مقاله ام هم اول شده یعنی 2 مقام اول کشوری در زمینه ی مقاله  دانشجویی.

شوک عظیمی برای من بود و اشکی که راه گم کرده بودو در گونه هایم میچرخید  شاید او هم مثل من گیج و سر در گم شده بود .

وقتی از اتاق خارج شدم . احساس خاصی داشتم از خودم و دستهایم تشکر نکردم چون خوب میدانستم  کار انها نبود...

 و مهم تر اینکه هزینه ی 3 ترم  دانشگاهم و مشکلاتم با جایزه ی مقاله که هزینه ی مالی بود برطرف شد . بعد از آن هم باز با نوشتن مقاله های دیگر رتبه های اول استانی و غیره هم به دست آوردم که هر کدام یکی از مشکلاتم را حل میکرد ...

من خوب فهمیدم  که چقدر آقا حواسشان به ما هست و ما هیچ . چقدر برای شادی دل ما دعا میکند و چقدر غم از دل ما دور میکند و ما نه غم از او کم میکنیم  و نه دلش را شاد ...

جانم به فدای مولای غریبم...نومهدی

  نوشته شده توسط  آسمان . خاطرات مجردی


[ یکشنبه 91/2/24 ] [ 2:50 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 47
بازدید دیروز: 55
کل بازدیدها: 415599
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*