سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

آن شب با همه ی دلتنگی اش سپری شد . خانه ی ما هم شده بود دار الشفا ...

یک طرف خانه پدرم .. در طرفی مادرم .. در سمتی برادرم و سویی دیگر دامادم که در حین انجام ماموریت پاهای اش سخت آسیب دیده بود وباید تا 3 ماه استراحت مطلق. . .

اما انگار دیگر هیچ کدام از این سختی هابرایم سختی نبود و شاید این هم از برکت نمایشگاه شهدا بود که من بسیار آرام و صبور شده بودم...

بعد از پایان نمایشگاه وقتی دوستانم فهمیده بودند در خانه ی ما چه خبر است هیچ کس باور نمیکرد... و آنجا بود که من هم باور نکردم ..

قبل از افتتاح رسمی نمایشگاه و حضور مسئولین حرف هایی زده شد و بی توجهی هایی نسبت به این نمایشگاه ...

اینجا دیگر من شکسته شدم و شاید پر از گریه .. دلم برای غربت شهدا سوخت .. دلم برای غربت امامان و...

اما برای اینکه بچه هاروحیه شان را از دست ندهند بازهم با زبانم قرار گذاشتم تا هیچ وقت چیزی نگویم ..

افتتاح به پایان رسید آقا سید غرفه ها را یک به یک توضیح می داد و زمان می گذشت و من هم سخت نگاه میکردم ..

احساس خاصی داشتم خیلی خاص. حسی که آن را فقط در کربلا تجربه کرده بودم.. .من بوی عطری را احساس می کردم که شاید دیگران هم..

آن شب اصلا خوابم نمیبرد با وجود اینکه خستگی با من مبارزه ی تن به تن را آغاز کرده بود ولی من نمی توانستم دلم را خواب کنم..

با الاخره ساعت 3 شب خوابم برد...

من بودم و مامان ساداتم.(مادرم) در یک گوشه از شهر نوری تا آسمان رسیده بود و گوشه ای از شهر را روشن کرده بود . انگار عرش خدا را هم می توانستی ببینی...

بال ملائک و نور عظیمی که فضا را پر کرده بود ما را به سمت خودش کشاند. . .

مادرم میگفت این نور برایم آشناست و من و مادر به سمت اش رفتیم از شهر خارج شدیم به جاده ی منتهی به دانشگاه رسیدیم و آخر هم به حیاط دانشگاه...

درست بود حیاط پر از جمعیت ... صف اول آقا سید بودو دوستان اش ... صف دوم بچه های نمایشگاه .و...

داربست های زنگ زده ی نمایشگاه با آن کیسه هایی که بر روی اش بودند همه و همه از طلا شده بود ...قصری بزرگ و عظیم . . .

 نوراش آنقدر زیاد بود که به راحتی نمیشد آن را دید و بسیاری از آدم ها از حال می رفتند. ..

2 خادم با لباسی سبز 2 طرف درب ایستاده بودند و آنها بودند که اجازه ی ورود می دادند .. دلم سوخت برای کسانی که به آنها اجازه داده نشد...!

یکی از آن دو مرد از من خواست تا به داخل بروم ... پاهایم میلرزید و به زمین افتادم .. گفت   آقا در کنار بقیع منتظر شما هستند...

من داخل شدم وقتی در را باز کردند نور به اوج خودش رسید و فریادهای الله اکبر تا آسمان رسید...

و من وارد شدم ...

همان جا یک چیز به ذهنم رسید شنیده بودم هرجایی که نمادی از بقیع را بسازند آقا امام (عج) در آنجا حضور پیدا میکنند و اهل بیت رسول الله...

حالا به من این روایت ثابت شده بود .. آقا آرام می گریست . . . و هر قطره اشک اش شمعی میشد به دور بقیع...

با دیدن آقا از حال رفتم وایشان مرا آرام کردندو...

بعد وارد غرفه ی آقا شدیم غرفه ی منتظران مهدی و ایشان فرمودند. . .......

. . .

ملاقات به پایان رسید و صدای اذان در فضا طنین انداز شد .. حالا من آرام شده بودم و انگار دیگر گله ای از هیچ کس و هیچ چیز نداشتم..

با صدای اذان آقا فرمودند.. به آقاسید و دوستانشان بگویم مهیا شوند برای نماز صبح. . .و به داخل نمایشگاه بیایند...

ومن هم اطاعت کردم و وقتی ایشان را صدا کردم ... صدای اذان را میشنیدم .. اذان صبح بود و من بیدار شده بودم...

همه چیز تمام شده بود من در همان دارالشفای خانه بودم .. . اما خیلی آرام با لذتی وصف نشدنی...

حالا خوشحال بودم به قولم وفادار بودم و این مهمانی برگزار شد .. تازه متوجه شده بودم منظور از مهمانی چه بوده ...

اگر کمی با اخلاص قدم برداریم برای رضای خدا و شادی دل شهدا ... آنگاه خواهیم دید که چگونه سیل رحمت و برکت خداوندی به سمت مان سرازیر خواهد شد سیلی که فقط دلمان را می برد تا آسمان خدا.  . .به ملاقات بچه های خدا. . .

خیر بسیاری از این نمایشگاه نصیب بچه ها شد ... و مقدمه ای برای برگزاری نمایشگاه های دیگر. . .

برای کسانی که در این نمایشگاه  و در این محیط کار کردند هدایای آسمانی بسیاری رسید سفر به کربلا و سفر به خانه ی خدا و... از تمام بچه هایی که پرسیدیم چطور 1 ماهه به این سفر رفتین ... چیزی نشنیدیم جز گریه هایی به رنگ عشق و واژه ای به نام لطف شهدا...

برای همه ی کسانی که در این نمایشگاه از ته دل با محبت خدایی زحمت کشیدند آرزوی سعادت . عاقبت بخیری و شهادت می کنم...

پایان

به پایان آمد این دفتر ... حکایت همچنان باقی است. .. 

اللهم ارزقناالشهادة فی سبیلک. . .

 

نوشته شده توسط آسمان .. براساس نقل از یکی از بچه های خدا. . .


[ پنج شنبه 90/12/11 ] [ 9:4 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 63
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 424874
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*