سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

سوار کعبهاتوبوس شدم . دختر جوانی را دیدم  که به صورت نه چندان مناسبی سوار اتوبوس شد  توجه مرا جلب کرد... کمی آن طرف تر جوانی که در سمت مخصوص آقایان بود به عقب برگشت و به این دختر نگاهی انداخت . . .

 چند لحظه بعد باز تکرار شد . . .

و اداهای دخترانه ی پر از عشوه ی آن دختر جوان بیشترو بیشتر شد . .

دیگر اعصابم بهم ریخته بود که حرکات پسر جوان توجه مرا بیشتر جلب کرد. . .

پسر روحیه ای مضطرب پیدا کرده بود . . مدام پاهای اش را بر زمین میکوباند و انگار مقابله میکرد با چشمان اش . . .

 از سویی مبارزه او آغاز شده بود پیکار با نفس . . .

 دلم میخواست ببینم او پیروز میشود یا نه . . .

اما شکست خورد . . ومنتظر فرصتی بود برای بازگشت دوباره ی نگاه . . .

اما خوب میفهمیدم که در این مبارزه به زمین خورده است ولی بازهم ادامه میدهد و او هم این کار را کرد . .

از جیب اش قرآن در آورد و مشغول خواندن شد . . . وای بار او نفس اش را برزمین کوباند. . .

 یاد خدا دل اش را آرام کرده بود . . . اما باز شک داشت که بتواند قوی باقی بماند. . .

 از جای اش بلند شد با خودم گفتم حتما میخواهد چیزی بگوید ویا شاید جایی بنشیند که بهتر ببیند . . .

او پیاده شد و با ماشین شخصی بقیه ی راه را ادامه داد. . .

ومن بودم که لذت بردم از این مبارزه ی زیبا . . . وپیروزی ای که هیچ کس جز خدا نمیدانست   

و جالب تر اینکه جشن پیروزی اش را ملائکه در آسمان خواهند گرفت و مدال ایمان اش را قیامت به گردن خواهد آویخت . . .

 

نوشته شده توسط آسمان. . .غروب شنبه.

 


[ شنبه 90/11/29 ] [ 5:44 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 41
بازدید دیروز: 55
کل بازدیدها: 415593
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*