سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

شفا یافتن مرد فلج
یک نفر مشهدى بود، کارمند مخابرات وقتى آمد به حرم سوار چرخ ویلچر بود و وقتى مى‏خواست ‏برود با پاهاى خودش حرکت مى‏کرد. چرخ ویلچر را هم به آستانه داد. او مى‏گفت:
کنار ضریح حضرت رضا(ع) خوابم برد. خواب دیدم که حضرت به من فرمودند شفاى ‏شما پهلوى خواهرم است. بلند شدم با زنم آمدم قم.

وقتی که تصمیم گرفتم استعفا دهم
سالهاى اولى که آمده بودم ‏نمى‏دانستم چطور نگهبانى بدهم از من مى‏پرسیدند چرا اینطور نگهبانى مى‏دهى من ‏هم که بچه کشاورز بودم و به کشاورزى علاقه داشتم تصمیم گرفتم از حرم و آستانه ‏بیرون بروم و هیچ کس هم خبر نداشت ‏حتى به زن و بچه‏هایم هم نگفته بودم.
آستانه ‏مقدسه قطعه زمینى در محل میدان آزادگان فعلى به ما داده بود ولى چون بچه ‏مدرسه‏اى داشتیم و آنجا هم بیابانى بود به آنجا نرفتیم و خانه‏اى در خیابان ‏تولیددارو خریدیم. تصمیم خودم را گرفته بودم دلم مى‏خواست ‏به ده بروم؛ قطعه ‏زمینى با آب بخرم کشاورزى کنم و از اینجا هم استعفا بدهم. زمین آستانه را فروختم. خانه را هم براى فروش به بنگاه سپردم مشترى پیدا شد و رفت پول بیاورد.
شبى با وضو در حرم خوابیده بودم در عالم خواب دیدم آیة الله مرعشى در محراب‏ پشت قبر حضرت معصومه(س) هستند. بانوى بلند قامتى که مقنعه به صورت داشت ودستکش هم در دستش بود به طرف حرم آمد من با لباس خدام، ما بین آن در بودم. ‏بانو به من رسید سلام کردم وپاسخ داد و فرمود: تو مى‏خواهى خانه مرا ترک کنى و بروى. نرو آینده ‏بچه‏هایت‏ خراب مى‏شود! گفتم: چشم خانم. در همان لحظه در ضریح باز شد و بانو داخل ‏ضریح رفت. از خواب بیدار شدم با چشمهاى گریان از حرم بیرون آمدم از فروش خانه ‏منصرف
شدم و تصمیم گرفتم در جوار بى بى بمانم .
من به یکى امیدى آمده‏ام و خدمتگزار بى‏بى شده‏ام. به این‏ امید که فردا روز قیامت ‏حضرت معصومه(س) از ما شفاعت کند. دلم مى‏خواهد به ‏بى‏بى بگویم: بى‏بى جان!
هر کس به کسى نازد ما هم به تو مى‏نازیم
-عبدالله افسا یکی دیگر از خادمان حرم می باشد.او می گوید: من اهل قم هستم اما اصالتا اصفهانى هستیم. اجدادم دراین شهر زراعت مى‏کردند. کار من هم کشاورزى بود. اما اوضاع کشاورزى چندان خوب نبود. خوب یادم هست ‏شب‏ عید فطر بود رفتم بالاى پشت ‏بام نماز شب عید فطر را خواندم، برخاستم نگاهم را به جانب مشهد دوختم و به ضامن آهو متوسل شدم. یا ضامن آهو خودت کار مرا درست کن!
چند روز بعد پیش یکى از آقایان که با تولیت ارتباط داشت رفتم. به ‏او گفتم شما کار ما را درست کن هر کارى باشد انجام مى‏دهم. مى‏خواهم در حرم‏ بى‏بى کار کنم. با هم رفتیم پیش تولیت. آن آقا مرا به ابوالفضل، تولیت معرفى ‏کرد. او پس از پرسیدن چند سوال گفت:
تو استخدام شدى. من الان اسمت را در دفتر مى‏نویسم. حقوقت هم روزى سه تومان ‏است قبول؟ گفتم : بله.
با خوشحالى از اتاق تولیت‏ بیرون آمدم.


[ دوشنبه 90/10/12 ] [ 7:55 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 65
بازدید دیروز: 64
کل بازدیدها: 424876
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*