سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

وقتی دلم میگیرد، انگاه که خود را تنها می بینم ، دردنیایی غریب ، در ایوان دلتنگیهایم می نشینم ، وبه امید روزهای شیرین منتظر میمانم . انقدر می مانم تا باغبانم بیاید ودر باغ امید را به رویم بگشاید.

در سخت ترین روزها ، در تلخ ترین لحظات ،ودر غم انگیزترین ثانیه ها ، آن زمان که قلب خسته ام سرشار از قطرات باران نیاز میشود. آنگاه  که احساس می کنم در باتلاق گناه فرو میروم. چشمانم را به ابرهای اسمان دخیل میبندم و به او پناه میبرم. ودر آن هنگامه فقط با یادو نام اوست که ارام میگیرم. او که بخشنده . مهربان است.

با نام او میتوان از تاریکی ها گذشت ، صخره ها را پیمود ، از دره ها عبور کرد ، میتوان خود را همچون گلی در میان دشت سبز باور و امید دوباره یافت. یک نفر هست که در همه جا و همه وقت  میتوانی دلتنگی ها یت را با او قسمت کنی.

 با اشک نیازت وضو کن و رو به قبله دلها بایست و دستهای التماست را به سویش رها کن  و او را بخوان  با رکعت هایی سرشار از عشق و امید . . .

ک

دلنوشته (اسمان) بچه های خدا  (مجموعه دل نوشته های نوجوانی)


[ یکشنبه 91/1/27 ] [ 12:8 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

حضرت آیـة الله مجتهدی می فرمایند: استاد ما حضرت حاج شیخ علی اکبر برهان می فرمودند: هیچ گاه ترو خشک باهم نمی سوزند، چون تر، اول کنار آتش خشک می شود ، بعد می سوزدلذا شما علماء و خطباء مواظب باشید و همواره باید در همه ی حالات  چه در مجالس خصوصی و چه عمومی وچه در بالای منبر، احکام را برای مردم بازگو کنندکه مطلع بشوند. مبادا به سبب نگفتن شما ، هردو گروه دچار غضب الهی شوند. اگر کسی واقعا مومن باشد ، دچار عذاب نمی شوند ولی اگر مومن  گناهی را دید وجلوگیری نکرد چوب تری خواهد بود که در مقابل آتش گناهان مردم ، آرام آرام خشک می شودو اگر عذاب بیاید  او را خواهد گرفت.

نقل می کنندوقتی که در رودبار زلزله آمدیکی از سگهای رودبار ، قبل از وقوع زلزله  شروع به پارس کردن نمود، صاحبخانه بیرون آمد که ببیند چه خبر است  همین که در را باز کرد  سگ به درون خانه پرید ، و بچه شیرخواره صاحبخانه را ، به دندان گرفت و فرار کرد ، صاحبخانه و زن و بچه اش همگی  به دنبال سگ  بیرون دویدند که بچه را از او بگیرند. وقتی که از خانه بیرون رفتند زلزله آمد و شهر را خراب کرد. . .

 

آداب الطلاب ج (1) ص 435


[ یکشنبه 91/1/27 ] [ 11:57 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

کمسئول کاروان اعلام کرد فردا صبح حرکت به سمت سامرا و کاظمین. رأس ساعت 6 همه باید کنار درب ورودی هتل آماده باشند. برای صبح پدر و مادربزرگم به زیارت آقا قمربنی هاشم رفته بودند. خیلی شلوغ شده بود. ساعت 6صبح و پدرم برنگشته بود. کاروان آماده حرکت شدند هرچقدر التماس کردیم بیشتر منتظر بمانند نشد به دلیل مسائل امنیتی باید قبل از شب بر میگشتند. و آنها رفتند و دلم را با خود بردند مادر به شدت گریه میکرد. یک ساعتی گذشت و پدر نیامده بود حالا دیگر نگران شده بودیم.


با خودم گفتم همه میگویند اینجا کربلاست و دوای تمام دردها اینجاست هرکسی حاجتی دارد از هر جای دنیا به امام حسین (ع) و اقا قمربنی هاشم متوسل میشود . حالا که من رو به گنبد اقا ایستاده ام چرا از او کمک نخواهم. از هتل بیرون رفتم و خیلی ساده گفتم یا قمر بنی هاشم من مهمان شما هستم  دلم میخواست من هم با کاروان بروم چه کرده ام ؟ چه خطایی از من سر زده که اینچنین باید جریمه شوم/ اقا جان پدرم نیامده ما جا ماندیم من دلم بیقرار است . شوق زیارت داشتم. من از تو میخواهم حالم را دریابی و ازخدا بخواهی زیارت را نصیبم کند. هرکس با دل شکسته می آید به دیدن شما آرام میشود و می رود آیا دوست داری من با دل شکسته از  اینجا بروم ؟حالا من گنهکارو روسیاه. میگویند هرکس تو را به جان برادرت حسین (ع) قسم دهد جوابش نمیکنی من تو را به جان حسینت قسم میدهم که اشک چشمانم را خریدار باشی . . .تو حال خودم بودم که پدر را دیدم که به سمت هتل می آید اما دیگر دیر شده بود 3ساعت بلکه بیشتر  گذشته بود . کیف و ویلچر مادربزرگم بیرون هتل بود که ناگهان پسری عرب انها را در گاری گذاشت و به سرعت به سمت میدان کربلا میرفت ما نیز به دنبالش دویدیم. با دستانش  به پشت اتوبوس میزد. عجیب بود که بود و از کجا آمد نمیدانم . اما آن اتوبوس ما بود که خراب شده بود و برگشته بود ولی وقتی که ما رسیدیم اتوبوس روشن شد. . .


ماسمت  سامرا به راه افتادیم در حالی که پسرک عرب بالبخندی زیبا  خداحافظی میکرد. . .

ک

 

نوشته شده توسط آسمان . سفرنامه ی کربلا.


[ یکشنبه 91/1/27 ] [ 11:55 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

گ

امروز هم گذشت ...

خوش به حال آسمان ... چقدر راحت چون کودکی بی تاب گریه کرد... انگار طاقت اش دارد تمام می شود ...

امروز هر کاری کردم تا گلهای باغچه ام بخندند نشد افسرده و غمگین چشمی به آسمان داشتند شاید ندایی را که سالها انتظارش را می کشیدند بشنوند...

تازه امروز فهمیدم وقتی به تو نزدیکم چقدر از خودم دورم...خدا در همین نزدیکیست ... کنار من ... حالا که فصل اجابت دعاست ... باید دعا کرد تسبیحات اشک را فراموش نکن  شیشه ی دلت را بشکن خدا تو را می شنود...

من می روم دست به دست درختان می دهم و می ایستم بر جاده ی انتظار تا تو را ببینم من پا  به پای چشمه ها می آیم تا تو را پیدا کنم ... من نفس نفس میزنم گریه هایم را تا دعایم زودتر مستجاب شود...

من جمع می کنم دعاها را ولی به کدام دریا بسپارم ... هر روز هزاران عریضه در دل دریا جمع می شود می ترسم از بغض دریا و قتی که طوفان می شود گریه هایش ... و ساحلی که خودش را غرق می کند در دریای انتظار...

آقای من .. می ترسم از امروزهایی که دیروز شدند و انتظاری که به فردا رسید ... ومن فرار می کنم از ثانیه های عمرم تا مرا پیدا نکنند ...جوانی ام را پنهان می کنم در لا به لای درختان پیر روستایمان تا سبز بماند برای تو ... من می خوام در جوانی برایت

بمیرم... گ

اللهم عجل لولیک الفرج

غ م ن و ش ت   ... آسمان بچه های خدا

 


[ جمعه 91/1/25 ] [ 11:15 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

گرافیک

شب میلاد حضرت زهرا (س) بود با برادروخواهرو دامادم به اتفاق مادر تصمیم گرفته بودیم برای روز مادر به کوه برویم  همه چیز را اماده کردیم و باخیال راحت به خواب رفتیم اما ساعتی از خوابمان نگذشته بود که بافریاد از خواب بیدار شدم خواب بدی بود عرق سردی به چهره ام نشسته بود  ذکر خدا گفتم وبعد خوابیدم اما باز هم تکرار شد اینبار که چشمهایم را باز کرده بودم صبح شده بود صبحانه خوردیم وبه راه افتادیم درمسیر راه به خواهرم گفتم که دیشب خواب بدی دیدم که با سرو صدای بقیه ساکت شدم :(ای بابا ول کن تو هم خب ما هم خواب  بد دیدیم  مگه تعریف کردیم اصلا خواب بدو تعریف نمیکنند) مسیر را ادامه دادیم بسیار جاده تنگ وسختی داشت وخلوت انگار ما اولین کسانی بودیم که به انجا رفته بودیم  جاده ای نازک بود که دو طرفش شیب بسیار تندی داشت با کاج های مصنوعی وقتی به پایین نگاه میکردی سرت گیج میرفت من دستان خواهرم را داشتم مادرم دست دامادم  وهمه 2تا 2تا تقسیم شدیم برای احتیاط بیشتر .اما چد لحظه ای نگذشته بود که صدای فریاد خواهرم در تمام فضا پیچید وقتی برگشتم دامادم به زمین افتاده بود کفش مادرم به سمتی دیگر افتاده  چادرش به شاخه ای از درخت چسبیده بود وتکه از پیرهنش  به شاخه ای دیگر . . . اما نشانی از مادر نبود  وقتی به پایین کوه نگاه کردم مادرم را دیدم  که با سرعت بالا به درختها میخورد و هیچ کنترلی ندارد مثل یک گلی پاره پاره به شاخه ها میخورد ودورترو دورتر میشد. دست وپاهایم خشک شده بود مثل بقیه. . . نمیدانم چه شد عین خواب دیشب بود ناگهان  چشمهایم را ملتمسانه به اسمان دوختم وفریاد زدم یا زهرا تمام دارو ندارم صدقه برای رضای خدا . منم تا عمر دارم به مادرم که فرزند توست خدمت میکنم باجان ودل من و تو این روز بی مادر نکن تو را به علی قسم تو را به حسینت تورا به زینبت یا قمر بنی هاشم تو از مادر بخواه دعا کند اشکهایم نیز به التماس افتادند. دعای من فقط قلب مادر بود تا هر وقت دلتنگ شدم صدایش را بشنوم  چرا که هیچ امیدی به سالم ماندن سرش وبدنش نداشتم.  وقتی به پایین نگاه کردم مادرم به شاخه ای گیر کرده بود وچند چیز مرا متعجب کرد.  مادر زنده بود به فاصله نیم متر مقابلش درختانی بود که به شکل  هفت وهشت بریده شده بود  اگر مادرم به ان میرسید . . .   درمقابل پاهایش کوهی از شیشه های درشت شکسته بود . . .  واخرین خط سقوطش خانه های حلبی بود و . . .   با بستن چادرها وملحفه ها خودمان را به سختی به مادر رساندیم چون پارچه کم بود باید شاخه شاخه به درخت میبستیم تا به مادر برسیم  . . .  باپاهای خودش راه امد بدنش زخمی بود  دنده هایش شکسته بود بدنش سیاه اما زنده بود . کاش بهتر دعا میکردم شاید  حالا تنش سیاه نبود . بعد گذشت چند روز از مادر پرسیدم ایا ترسیده بودی؟ گفت:  اولش ترسیدم دیگر چیزی حس نکردم  تا زمانی یکی مرا محکم در اغوش گرفت ودستانم را به درختی چسباند ومرا نگه داشت تا شما برسید . اینجا که چشمانم را باز کردم شما بودید . . .                                                                     من امروز صدای تپش قلب مادرم ونفس های مهربانش را مدیون مادری مهربان و بی نظیرم . یا زهرا(س)                                             

/

نوشته شده توسط آسمان...مجموعه خاطرات 17 سالگی


[ جمعه 91/1/25 ] [ 2:38 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

ف

در مقابل چشما ن اش بردند همسرش را و او با سیلی سنگین بر زمین افتاد وقتی چشم هایش را باز کرد قطره خونی بر زمین از همسرش یادگار مانده بود...

امروز بحرین شبیه دیروز ایران است... و ما همه شیعه هستیم خوب می فهمیم حرف هایمان را ... خوب درک میکنیم درد همدیگر را ...

برادرانمان مبارزه میکنند و ما از پشت پنجره ی شکسته ی دلها یمان با صدای سوزناک باد همصدا می شویم و برایشان دعا میکنیم...

دیگر قلب من هم قهر کرده با آن جعبه ی کاغذی وتحمل ندارد ببیند زجر برادران و خواهرانم را...

راستی تو هم دیدی علی اکبر های جوان را تازه دامادهایی که جشن شان را در آسمان ها گرفته اند... تو هم دیدی قاسم ها را میدان را خالی نگذاشته اند...

باز هم تاریخ می خواهد تکرار کند غم دل اش را... شاید دگر تحمل در د ندارد... بحرین چقدر شبیه کربلا شده ...میدانم که مادرهای بحرینی این شب ها عزادارند... می دانم که زنان و خواهران زیادی این روزها سیه پوشند... میدانم که حالا باز هم کودکان زیادی یاد نخواهند گرفت واژه ی بابا را...

چشم های دختران کوچک بحرینی در آنجا چقدر شبیه چشمان رقیه است ... حسرت نگاهشان به دست های بابا.. و پیکری خون آلود ...باز هم خوش به حالشان که بابایشان سر در بدن دارد...

تاریخ تکرار شده .. وآنجا هم چادر مادران را خاکی می کنند و در مقابل بچه هاشان سیلی میزنند...آنجا هم کودکان روضه ی مادر می خوانند..

آنجا هم به پهلوی مادران رحم نمی کنند وای که چقدر مدینه نزدیک شده انگار کوچه های بحرین رنگ کوچه های مدینه دارند...

j

من نبض  آسمان را می شنوم که چقدر تند تند می زند ... من گریه های ماه را میبینم هر صبح قطره های اشک اش را که بر روی گلبرگ ها پنهان می کند ... من داغ دل خورشید را حس میکنم که این روزها چقدر سوزان تر شده...

باد هم فریادهای اش را از روزنه های پنجر ه ی خانه ام به گوشم می رساند و شایدهم دردو دل میکند با من...

ابرها را ببین تاب ندارند که یکجا آرام بگیرند این روزها آسمان غروب ها بغض میکند و گاهی دیوار غرورش را میشکند و دردش را گریه می کند...

این روزها مردم تبرک اشکهای آسمان را جمع میکنند تا شفا دهد اشک آسمان زخم هایشان را ... کاش کمی هم گریه های آسمان را برای زخم دل شیعه های بحرین جمع کنیم...

دیگر خواب من هم خواب ندارد و شب با من دست دوستی داده است ... من رقیق نیمه راه نیستم ...

شب نمیگذارد من ها بخوابیم... تا شاید یک دست دیگر هم به شب التماس کند برای دعا...

امشب مولایمان بیدار است میدانم که این روزها عزادار مادر است اما این را هم میدانم که داغ دل اش از سوز غم مردم بحرین بیشتر شده... این روزها چقدر بر مولایم سخت میگذرد... حالا کودکان بحرینی هم با گریه های نیمه شب زینب (س) و حسن و حسین (ع) شریک شده اند...

اگر دلت را بر زمین بگذاری می شنوی صدای التماس زینب  (س)را ... کمی آن طرف تر نزدیک چادر زهرا (س) اشکی دریا می شود گمان می کنم خوب میشناسم چشمه اش را ... غریبی که غریبانه می رود...

بغض من غم امروز توست اما دعا کن برادرم  بغض امروز من خنده ی فردای توست ... دعا کن که مولا بیایدو ما را از غم غربت

نجات دهد...گ


غ م ن و ش ت...آسمان

 


[ پنج شنبه 91/1/24 ] [ 3:24 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

سیدحسن

ساعت 4 بامداد گروه زیادی زائرین وارد حرم شدند از روی نشانه هایی که بر لباسهایشان دوخته شده بود متوجه شدیم که از کشور لبنان میباشند و این قضیه ذوق ما را برای خوشامد گویی بیشترو بیشتر کرد...

با عشق و علاقه ی خاصی وارد شدند و در ابتدا به سوی ما آمدند و با بوسه هایشان بر دست هایمان ما را غرق محبت خود کردند ... چند دقیقه ای از زیارتشان نگذشته بود که به سویم آمدند و در حالی که بغض سخت گلویشان را می فشرد و انگار با تمام قدرت مقابله میکردند با اشک هایشان از سید حسن نصرالله گفتند و ما را به خانم قسم دادند که برایش دعا کنیم و و قتی نام سید حسن را آوردند دیگر نتوانستند مقاومت کنند و سد احساسشان شکست و اشک هایشان جاری شد..

خیلی زیبا بود من هم از آنها خواستم تا سلام گرم ردم ایران را از ته دل به این سید بزرگوار برسانند و بدانند که سید حسن نصرالله همان اندازه که برای انها عزیز است برای ملت ایران و رهبر معظم انقلاب هم عزیز می باشد و دعای خیر رهبری ما و مردم ایران بدرقه ی راه عظیم ایشان بوده و خواهد بود...

س

س

نمی دانم اما با بردن نام سید حسن نصرالله من هم منقلب شدم و ناخود آگاه اشک های من هم با دریای احساس آنان شریک شد...

اما دیدم باز هم حرف برای گفتن دارند ... انگار آرام نشده بودند...

 گریه هاشان بیشتر شد نمی توانستند راحت حرف بزنند یکی از آنها به سختی گریه اش را قطع کردو چند کلمه گفت بحرین .صدای گریه هاشان بیشتر شد بر سینه های خود می زدند و می گفتند دعا کنید برای مردم بحرین ...بحرین .. عاشورا... بحرین .. کربلا..

انگار یکی داشت مصیبت می خواندو دیگران به پایش اشک میریختند . گرچه غم مردم بحرین خود مصیبت بزرگیست...

 در همین حال و هوا عده ای دیگر برخواستند و به سمت آنها امدند و آنها هم با گریه فریاد زدند.. بحرین .. تازه فهمیدم که این گروه جدید بحرینی هستند .. حالا لبنانی ها و بحرینی ها همدیگر را در اغوش گرفتند و چون کسی که داغ جوان دیده برای جوانان و مردم بحرین گریه میکردند و برای همدیگر طلب صبر میکردند ... فریاد دعاهاشان واقعا دل همه را به لرزه در آورده بود عمق درد را می توانستی در لا به لای اشک هایشان پیدا کنی..

از غم هایشان گفتند و گریه کردند و در آخر با هم دست هایشان را به سوی آسمان گرفتند و شروع کردند به خواندن دعای فرج

اللهم ...د

عجب  حال و هوایی شده بود خوب میشد درک کرد شیعه بودن را .. و حس برادری ...برای داغ دل همدیگر مصیبت می خواندند...از علی اکبر خواندند و از غربت امام حسین (ع)...گریه هایی که آخرش به مصیبت کربلا رسید...ش

نوشته شده توسط آسمان ...خاطرات حرم 91


[ چهارشنبه 91/1/23 ] [ 2:41 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

یک شنبه ساعت 3 بامداد...

بارها از سکوت و زیبایی شب های حرم گفتم ... از آن همه دل های عاشق و تب دار ... از آن همه قنوت هایی که پر از قاصدک های دعاست...

وحالا خاطراتی کوتاه از این هفته ...

تازه چند دقیقه از ورودم به حرم نگذشته بود که شیطنت های دخترکی توجه مرا به خود جلب کرده بود پدرو مادری که انگار در عالم خواب راه می رفتند و کودکی که آرام و قرار نداشت ...در آن  صحن بزرگ که جدیدا به نام مبارک آقا علی ابن موسی الرضا (ع) زینت داده شده بود دخترک چون ماهی کوچکی در حوض از دست پدر فرار میکرد و به گوشه ای از صحن پناه می برد ... تا به حال ندیده بودم که پدرو مادری اینچنین التماس کنند ...کودک با هیچ چیزی به قول خودمان گول نمیخورد که هیچ بر روی نقطه ضعف های پدرو مادر هم بیشتر کار میکرد ... قابل ذکر است که این پدرو مادر دلسوز از ساعت 11 شب تلاش میکردند که این کودک را بخوابانند و این دخترک تقریبا 2 ساله خودش را به خواب زده و بعد از چند دقیقه کیف را بر روی پای مادرش قرار داده و فرار میکرد...

به همین علت این بندگان خدا جرات نمیکردند به خواب او هم اعتماد کنند چرا که برای اجرا کردن نقشه ی خود حتی تا نیم ساعت هم ادای خواب را در می آورد که برای پدرو مادرش قابل تشخیص نبود...

خلاصه بعد از بیدار کردن تمام کبوتران حرم به هر طریق ممکن و بازی و شیطنت های فوق العاده ی ... ای دخترک بالاخره ساعت شش و نیم صبح به خواب رفت... جالب اینکه پدرو مادر مجبور شدند بعد از خواب کودک برای اطمینان او را با چادری به خودشان ببندند تا دوباره خیال فرار به سرش نزند...حالا این فرشته ی کوچک رفته بود تا بقیه ی بازیهایش رابا فرشتگان در خواب شریک شود... شاید هم فرشته ها دلشان سوخته بود به حال پدرو مادر و او را صدا زدند تا با انها بازی کند...

u

 

نوشته شده توسط آسمان. خاطرات شب های حرم91

 


[ چهارشنبه 91/1/23 ] [ 2:17 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

 

در همین نزدیکی هاست ... در تفکر من و تو ... آنان که رفتند راه را بلد بودند  خدا را دیدند و نورش را ادامه دادند تا به بهشت اش رسیدند...

حالا بالای همان قله ها ی ایمانشان ایستاده اند و برای من و تو دست تکان می دهند و ما نگاهشان میکنیم ... آنان که شروع میکنند تا بهشان برسند فقط کافیست اراده کنند و حرکت کنند بعد خودشان می آیند تا قله ی کوه همراهیتان می کنند...

آنان بر مین پا گذاشتند تا دوستانشان به قله برسند اما شاید کسی حواس اش نبود آن موقع و یا شاید هم بود و می دانست که این رفیق نیمه راه میانبر رفته تا زودتر به خدابرسد ... و شاید دیگر در عشق بازی اش با خدا تاب نیاورده بود ... مین های آن موقع جسم را متلاشی میکردو روح را زنده ... و پله ای میشد تا زودتر به خدا رسیدن را تجربه کنی ...

اما میدان مین امروز پیشرفته تر شده ...

هم جسم را تکه تکه می کند هم روح را متلاشی و با صدای موج اش چشم و گوش جان هم کورو کر میشوند ...

حواست را جمع کن جوان ... زیر پاهایت را نگاه کن نکند نا خواسته در کمین دشمن نفس ات گرفتار شوی ... تا کربلا راهی نیست ... چند قدم ان طرف دل کربلا را خواهی دید...مواظب قدم هایت باش ... اینجا پر از مین های دشمن است... شیطان در کمین نشسته ... همه جا هست...

در مقابل چشم هایت ... در لابه لای ترانه های زیبا ... در گوشی همراهت ... در لباس هایت ...در نوک زبانت ... در دلت هم ویلایی خریده ...

اما هنوز کلیدش را ندارد...

باید خودت دوره اش را بگذارانی باید یاد بگیری چگونه مین ها را خنثی کنی ... محرم و صفر و ماه رمضان و فاطمیه ... چندین بار در سال کسانی  می آیند و بی صدا برایت خنثی می کنند وقت اش رسیده خودت هم یاد بگیری...

 از همین امروز شروع کن  آهسته راه برو .. با دقت به راه دلت نگاه کن... مواظب باش ... اینجا میدان مین است و کمین گاه شیطان...


اگر در مسیرت تا به حال مین هایی را خنثی کردی بگو...تا من هم یاد بگیرم ...شاید جان چند نفر دیگر را هم نجات دهی .......

نوشته شده توسط اسمان...تفکر


[ یکشنبه 91/1/20 ] [ 3:5 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

ت

به سمت اتاق می رفتم که پاهام درد گرفت... ندیدم و روی یک مهر لگد کردم... وقتی دیدم بر رویش نوشته شده تربت کربلا امام حسین (ع) ... خیلی ناراحت شدم که چرا بی توجهی کردم ... به مهر بوسه زدم و در جانماز قرار دادم...

اما چیز دیگری فکرم را مشغول کرد آنقدر که برای مهر تربت کربلا احساس گناه به ما دست می دهد چقدر زمانی که با گناه هایمان به صاحب تربت بی احترامی می کنیم ناراحت می شویم و عذاب وجدان میگیریم...

هر روز گناه میکنیم و برایمان عادی شده است ... این روزها باید فقط از گناه نوشت چرا که آتشش از هر گوشه ای دارد زبانه می کشد و ما هنوز ایمانمان قوی نشده تا مهارش کنیم ... اگر زودتر چشمه های ایمان به دادمان نرسند معلوم نیست که ما هم در این آتش چگونه خواهیم سوخت...؟

راستی با خودت فکر کن چند بار بر روی مهر نمازت لگد کرده ای ... چند بار بر روی قرآن چیزی قرار داده ای . و یا چند بار قرآن از دستت بر زمین افتاد و تو احساس گناه کردی ....چند بار ترسیدی بی وضو دستت به آیه های قرآن بخورد... چند بار ترسیدی تا به قران قسم بخوری و. و. و.؟...

اما امروز با گناه هایمان بر روی مهر ایمانمان لگد میکنیم بدون آنکه برگردیم و ..

وما چقدر به گفته های قران عمل میکنیم و احترام میگذاریم... حالا هر روز قرآن از دست دلمان بر زمین می افتد و ما...

با خودت فکر کن و ببین چند بار در روز بر روی مهر تربت ایمانت  لگد میکنی ...و چند بار به احترام اش بر میگردی و ...

خودت را بسنج با اتفاقات روز...

م   

           نوشته شده توسط آسمان....تفکر

 


[ یکشنبه 91/1/20 ] [ 2:49 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
<      1   2   3      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 103
بازدید دیروز: 60
کل بازدیدها: 421760
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*