سفارش تبلیغ
صبا

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

گرگ

بعضی از نگاه ها بسیار دردناک و ترسناک هستند ...

دردناک چون خوب می شود عاقبت اش را دید نگاهی که شاید برحسب لحظه ای غفلت دل اتفاق بیفتد اما عاقبت را تغییر می دهد از خیر به شر

ترسناک چون در حلقه چشم ها بجای نور خدا یی گرگ نفس خانه میگیرد و در کمین منتظر میماند گرگی درنده خو که ایمان راخفه میکند و نفس را میدرد...

امروز من هم یکی از این نگاه های دردناک و ترسناک را دیده ام...

چشمی که گناه را دنبال میکرد...

و چقدر دلم برایش سوخت ... چون ایمانش داشت دست و پا میزد...

و گرگ هم....


[ دوشنبه 91/10/18 ] [ 6:22 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

تکبیر می گویم و دست هایم را به نشانه ی تواضع و ارادت بالا میبرم و با یک الله اکبر به تمام دنیا و رنگهایش پشت می کنم و رو به قبله ی دل ها پر می زنم به کوی عاشقی...

بسم الله می گویم و کلام عشق و دوستی و ایمان را با معشوقه ی دلم آغاز می کنم .

الحمدالله که توانستم باری دیگر طعم شیرین عاشقی را در لابه لای ذکر هایی از جنس نور تجربه کنم با خداوندی که بخشنده و مهربان است و رب العالمین...

الرحمن الرحیم میگویم و تمام دنیا را از آن خود می کنم زمین و آسمان و دریایت برایم دلربایی میکنند و باران میبارد قطره های مرواریدش را برسرم چون تازه عروسی که به خانه ی بخت می رود من قدم می گذارم در دشت هایی که گل هایش به اذن تو می خندند ستاره هایش می بخشند نورشان را به مردم شهر ...ومن میان این همه نعمت انگار از فراسوی حاله ای از نور عبور میکنم ...

تو را میبینم در ذره ذره ی وجودم در شکوفه های نو رسیده ی بهار ، در میوه های رنگ شده بر تاج درختان. بر نقاشی پیرهن برگ ها و در سکوت غم انگیز زمستان ...

همه چیز تو را فریاد می کنند و با اراده ی توست که زمین و آسمان برایم جان نثاری میکنند...

می خوانم پس از این همه رهایی و نعمت مالک یوم الدین

ریشه هایم می لرزند از بی باری ام ... یک عمر مدیون آب و خاک بودم و هیچ برای پس دادن ندارم ...اما سینه ای دارم که مالامال از عشق توست و شبنم روی برگ هایم شهادت میدهند عشق تو را ...

ایاک نعبد و ایاک نستعین

حالا تنهایی ام طوفانی می شود خشمگین تمام خوشی هایم را نابود می کند اما یادو نام تو تکیه گاهی است برای شانه های نحیفم و خوب میدانم پناهنده ی دلهای رنجوری..

دست های تنهایی ام را به سویت دراز میکنم و تو قنوتم را پراز شکوفه های استجابت می کنی و من در برابر این طوفان میایستم به بلندای قامت کوه ...چون تو را دارم و تنها از تو یاری می جویم ....

اهدناالصراط المستقیم

وحالا من دلم پراز ترس های کودکانه شده چون گم کرده راهی در جاده های دنیا سرگردانم میترسم از تاریکی . میترسم از تنهایی . میترسم از گرگ هایی که نفسم را میدرند و من هر بار مسیر را اشتباه می روم میترسم در چای معصیت به دام دشمن نفس بیفتم . خدایا از تمام بلاها به تو پناه میبرم

بار خدایا مرا به راه راست هدایت کن . همان جاده ای که انتهایش رضایت توست همان مسیری که برای بنده های خوب و پاکت مهیا نمودی ...

نه آن جاده ای که اول و اخرش ریگ های اتشین خشم تو می سوزاند جسم را ...

نه آنجا که خانه ی گمراهان است و گنهکاران ...

مرا دریاب و دست هایم را بگیر تا با نور تو به سمت بندگی هدایت شوم...


[ یکشنبه 91/10/17 ] [ 11:55 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

سالهاست نشسته ایم و میگوییم به انتظار نشسته ایم...

هرچه هستیم کمی رنگ و بوی صداقت را به چهره داریم...

خودمان با زبان خودمان میگوییم به انتظار نشسته ایم...

مادری که منتظر فرزندش است حتی اگر برای یک ساعت دیر کرده باشد حتی نمیتواند نفس بکشد نه می نشیند و نه می تواند بایستد همه جا میرود و هرکاری جز نشستن و منتظر ماندن ...

 خودش به دنبال گمشد ه اش می گردد بدون هیچ انتظار بدون امید به دیگری...

همه ی ما انتظار را تجربه کرده ایم انتظار امدن مسافر. انتظار دیدن عزیزانمان...

بین این انتظارو آن انتظار چقدر فاصله است...

تمام سهم ما از نبودنت اقا نشستن و انتظار کشیدن است...

مثل بیماری شده ایم که درد می کشد و تلاشی برای درمان ندارد و منتظر عنایت است...

این روزها تازه بیشتر خودم را شناخته ام   .... بیشتر فهمیده ام که هیچ وقت انتظار برای دیدنت را نفهمیده ام ...

اللهم عجل لولیک الفرج


[ جمعه 91/10/15 ] [ 9:41 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 39
بازدید دیروز: 84
کل بازدیدها: 330979
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*