سفارش تبلیغ
مسابقه صبح رسانه
مسابقه صبح رسانه

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

ح

هنوز هم دشمنان خون می کنند دل ات را حسین جان . . .

میدانند که چگونه اشک خون از دل شیعه جاری کنند . . .حریف مسلمانان نشدند و حالا قرآن را به آتش میکشند. . .

آنهاقرآن را آتش نزدنند بلکه جان مسلمانان  را به آتش کشیدند . . اینجا همه ی دلها ورق ورق سوخته . . .

دعا کن برایمان آقا . . . تا بشکانیم دستی را که به دینمان اهانت می کند...


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 4:15 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

ا


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 4:7 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

منطقه

حالا ما هم تا دوازده اسفند برای دلمان کمی تبلیغات کنیم...

شاید دلمان بهتر بتواند انتخاب کند بهترین ها را ...

10 روز به دلمان وقت دهیم تا خدا را بشناسد برای اش از خدا بگوییم ... برای اش از دعا بگوییم .. از محاسبه ی اعمال .. از دنیا .. از آخرت ..

بگذاریم کمی هم پای صحبت های نفسمان بنشیند شاید بهتر بشناسد کسی را که سالهای عمرم اش را با او بوده و به آن اعتماد کرده بود...

بیایید تبلیغات کنیم برای دنیا و آخرت ... هرچند که دنیا برنده می شود در ظاهر اما شاید بفهمد دلمان که آخرت بیشتر کارآیی دارد.

شاید بعد سالها در انتخابات دلمان  ایمان پیروز شود .. . .

 مکانهای تبلیغاتی پذیرای همه هستند فقط اراده میخواهد و حرکت . . .

هر که می آید تا نامزد انتخابات شود بسم الله . . .

نوشته شده توسط آسمان .. غروب پنج شنبه .


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 4:4 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

.

تا آخر ایستاده ایم ... کار ما تازه شروع شده ... ما هر روز با چشمانی پر از اشک غروب های غم انگیزت را تماشا کرده ایم تا به طلوع های پر از پیروزی ات برسیم ...

ننه علی ها در این سرزمین با یاد فرزندانشان اشک ریختندو از هر دانه اشک شان جوانه ی امیدی رویید...

و حالا ایران پر از شقایق هاییست که خود به استقبال شهادت می روند و در کوچه پس کوچه های دنیا دنبال بهانه ای هستند تا زودتر بیابند گنج آخرت را...

 ما ایستاده ایم ... رهبرمان به ما آموخته ایستادن را ...

واین را به رخ جهان و جهانیان خواهیم کشید. . .

هنوز چفیه ی دوستانمان به دور گردن های ماست تا با آن گردن دشمنان دین و اسلام و انقلاب را خورد کنیم...

قدرتی در این پارچه ی خط خطی نهفته است که بمب های اتمی هم نمی توانند در مقابل اش بایستند  . . .

ما یاد گرفتیم چگونه از یادگاری هایمان محافظت کنیم...

و این پارچه و خاک خاکریزها برای ما همه چیز است ...

ما ایستاده ایم با پایی برهنه بر روی سیم های خاردار دشمن  تا بداند که دیگر پاهای ما نمیسوزد از خارهای آنها

و نمیگذاریم خاری به پای کشورمان هم برود . . اینجا ایران است   .... ایرانی که رهبری به بزرگی آیت االه عظمی خامنه ای روحی فداک دارد . و قلبی که در آن خون شهدا می جوشد....

 

نوشته شده توسط آسمان . غروب پنج شنبه .


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 3:53 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

شهید

خوشا به حالت چقدر آرام نشسته ای در حالی که میدانم  میسوزی از زخم درد.....

لبهایت نشان میدهد که تشنه ای و از امروز دیگر هیچ وقت آسمان را نخواهی دید . . . چرا گله نمیکنی و....

چهر ه ی زخمی ات و جود زخمی مرا آرام می کند . . مدت هاست نفس من زخمی شده و از زمین و زمان گله دارد. . .

حالا وقتی تو را میبینم آرام می شوم... راستی  آخرین باری که تصویر فرزندو ... دیده ای کی بود... ؟

نوشته شده توسط آسمان..


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 3:13 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

ش 

. . .خودت . . .سهم آب خود را چه آرام با وضویت تقسیم می کنی نکند تشنه بمانی...

 


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 3:4 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

شهید

خودت بودی خدا ... درخلوت تو فقط فرشته پر میزدو زمزمه هایت که تا آسمان بالا می رفت . . .

 وشریک نجواهایت زمین بود و کیسه های پر از شن  که شاید  همیشه تکیه گاهت بود در خستگی ها ... و میماند کنارت تا شهادتت را نظاره کند...

بی ادعا بودی ... هیچ نمیخواستی ... هدفت برای خدا بود ... اگر غذا هم نبود ...اصلا منتظر غذا نبودی که انتظارش را بکشی ...

 کاش من هم کمی از تو یاد میگرفتم خوب بودن را .... پاک بودن ... کاش به من یاد میدادی چگونه با خدا بودن را

 

 نوشته شده از مجموعه ی بغض نوشت  آسمان.. توسط آسمان


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 3:3 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

پ

حالا همه ی دل خوش ی ما همین یک پلاک است   . . .

بغضی که سالها گریه را التماس میکند  بعانه اش همین فلزخاکیست...

 کاش از تو هم یک نشانی بود کاش میتوانستی بگویی در کدامین  لاله زار پنهان شده ای.. .

تو را دله ها چشم انتظارند   . . . خودت را نشان بده از لابه لای این همه شقایق  ... من عطر تو را میشنوم   .. .

بگو که چقدر دیگر میخواهی غروب ها را تماشا کنی بیا خودت را نشان بده تا ما هم کمی غروب انتظار را به نظاره بنشینیم...

حالا تو دیگر فقط یک پلاک نیستی ... تو عطر  فرزند مادری را داری که گل اش را نیافته...

 حالا تو تمام دلخوشی یک زندگی هستی. . .

تو از صدها طلا هم با ارزش تری ... اگر تو خودت را نشان دهی ... میشوی سنگ صبور مادری داغ دیده ... و شاید راز دار فرزندی دل شکسته ....

ما تا کی باید خاک ها را زیرو رو کنیم و فریادهایمان را به بادهای راه زن بسپاریم... خودت را نشان بده تا قاب عکس بر روی طاقچه ی مادرت هم از تنهایی درآید...

. . .

نوشته شده توسط آسمان ... مجموعه ی بغض نوشت. .غروب پنج شنبه.


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 2:52 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

                    م                    من                        

من

اول اش که با ما آمده بود می خندید و مواظب موهای اش بود که خراب نشوند...

بر روی زمین نمی نشست تا خط اتوی شلواراش چروک نخورد ... با صدای بلند میخندیدو میگفت آخر یک کویر داغ و خاکی چه دارد که اینهمه  عیدشان را خراب میکند ... خب عده ای جنگیدند و رفتند ... دیگر قرار نیست که همه عیدشان را عزا بگیرند...

من که خوب فهمیده بودم او چیزی از عشق نمیداند و نمیفهمد سکوت کردم و  تصمیم گرفتم او را تحمل کنم ...

زمان گذشت و او به آهنگ خود گوش میکرد و به دیگران میخندید... همه چیز برای اش خنده دار بود اما من  خوب میدیدم خنده های اش را که بوی درد دارند ...

نزدیک غروب باید به کاروان میرسیدیم واز هم جدا شدیم ...

هوا صاف و آرام ... و سکوتی در خودش پر از صدای شهدا بود ... فریادی از ایمان در فضا طنین انداز شده بود....

اینجا زمین اش پر از شبنم است ... اینجا خشک نیست پر از اشک است ... اینجا زمین اشک ها را در دل اش جمع میکند تا روزی که دریا شود...

مگر این نیست که هرکس وارد این خاک می شود سر بر سجده میگذاردو اشک های اش را هدیه میکند با دلی که عطر توبه دارد و میدهد به خاک تا کیمیا کند برای اش ...

راز این سرزمین را فقط شهدا می دانند آنها که جان دادند بر دامن مادری پهلو شکسته....

راز این سرزمین را شهدا میدانند    که چه قدرتی دارد این قطعه ی خاکی از زمین خدا ...

که مغرور ترین آدم را به خاک می نشاند و یاد می دهد چگونه زانو زدن در مقابل خدا را ...

نمیدانم چه چیز ی در دل این زمین نهفته است که اشک هایت دوست دارند گریه کنند...

من ماندم و تنهایی نفسم... اذان غروب شد ... کسی می دوید تا آبی ببرد برای جوانی که از حال رفته ...

من هم دویدم تا کمک کنم ... بر حالت سجده از حال رفته بود... موهای اش خراب شده بودند و دیگر خط اتوی شلوارو پیرهن اش مشخص نبود  ...

 لباس اش خاکی و بر زمین در حالت التماس افتاده بود    . . . نمیدانم روح اش را کدام شهید در آغوش گرفته بود که او هم اینچنین عاشق شده بود...

نوشته شده توسط آسمان ... غروب پنج شنبه .


[ پنج شنبه 90/12/4 ] [ 2:41 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
<      1   2   3   4      
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 26
بازدید دیروز: 34
کل بازدیدها: 415269
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*