سفارش تبلیغ
صبا

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

منظره

با سخاوت رو به دریا میکنی

لحظه ها را غرق رویا میکنی

با نگاهت چون که شعری گفته ای

چشم من را باز شیدا میکنی

گرچه بغضی در گلویم مانده است

این سکوتم را تو معنا میکنی

خستگی با کوله بارش میرود

آتن زمان مارا تماشا میکنی

غنچه ها با رقص خود دل میبرند

شاخه ها را وقتی شکوفا میکنی

این خزان عمرش به پایان میرسد

جشن گل ها را چو بر پا میکنی

باورم کن شرم گل را دیده ام

مهر را وقتی هویدا میکنی.

م


[ یکشنبه 91/2/31 ] [ 1:25 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

                                            عکس شهید

دخترک در سن 16 سالگی ازدواج کرد در حالیکه دوست نداشت . وقتی 7 ماهه بود پدرش شهید شد. و مادرش چند سال بعد بخاطر مشکلات و تنهایی همسر دوم مردی 40 ساله شد . فاطمه  خواهرو برادری نداشت و تنها یادگار شهید بود ناپدری زودتر او را به فردی از آشنایان معرفی کرد و او ناخواسته به عقد مرد جوانی در آمد .

اما تصمیم گرفت زندگی جدیدی را شروع کند . اما زندگی انگونه که تصور میکرد نبود . خیلی سختی و مشکلات را تحمل کرد و از انجایی که جایی برای برگشت نداشت با صبرو تحمل با مشکلات و سختی ها مبارزه کرد فقط یک چیز دلش را میسوزاند و کم طاقتش میکرد وقتی کتک میخورد از همسرش دفاعش این بود که اگر بابا داشتم تو نمیتوانستی به من زور بگویی . اگر بابایم بود تو جرات نداشتی ...

او حالا مادر است و وقتی در مقابل کودکانش کتک میخورد خیلی دلش میشکند و میگیرد با اینکه جوان است اما دلخوش به زندگی نیست ولی سعی میکند زندگی را خوب ببیند و زیبا زندگی کند .

چندماه قبل فاطمه در خانه بود و قرار بود به مطب دکتر برود برای معاینه ی فرزندش . و رفت و بخاطر کمی دیر رسیدن همسرش در مقابل جمع او را کتک زد . هر وقت همسرش او را میزند او فقط پدرش را صدا میکند . و این بار با صدای بلند گفت بابا اگر تو بودی دستش را میشکاندی اگر تو بودی به او میفهماندی که نباید مرا بزند . و بعد گفت تو  و دستانت را به خدا سپردم .

یک ساعت بعد همسرش به خانه امد در حالیکه دستش به دور گردنش آویزان بود و آرام برای اولین بار گفت فاطمه مرا ببخش...

نوشته شده توسط آسمان .(به نقل از دختر شهید که از دوستان ما میباشد)


[ یکشنبه 91/2/31 ] [ 1:15 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

دعا

خدای خوبم سلام

من همان بنده ی روسیاه توام . همان که گاه گداری غبار غفلت چشم هایش را از تو دور میکند و میسوزد ار دوری تو در ذره ذره غبارهای گناهش ... و اشکی می آید از سوی تو برای تسکین  سوز چشم هایش...

من همانم که سالهاست قنوتم را میان دشت ها جا گذاشته ام و هرگاه که دلم هوایت میکند تو خدای مهربانم قنوتم را به قاصدک های  خیرو محبتت میسپاری تا به من برسانند تا باز هم بنشینم و برایت دردو دل کنم و چه خوب می شنوی حرفهایم را ... این را شاخه های انار خانه یمان میگویند وقتی تعظیم میکنند در برابر اشک هایم و ناز میدهند با رقص برگهایشان دلم را ...

 من این روزها دلتنگ توام ای خدای مهربانم ...

 دل تنگ نوازش لطف و محبتت ومن هق هق گریه هایم را به ابرهای بهاری سپردم تا فریاد کند  دل شکسته ی مرا در دشت و بیابان و صحرا ...

 تو برای همدم تنهایی هایم یا کریم های زیبا آوردی تا در گوشه ای از خانه ی من لانه کنند و هرگاه دلم گرفت به چشم هایشان نگاه کنم و با صدای روضه هایشان گریه ...

من صدای تو را می شنوم هر روز صبح که با نسیم صبحگاهی پنجره ی خانه ام را بیدار میکنی تا مرا صدا کند تا بیایم سر قرار مان . تا یادم نرود عهدو پیمانهایمان ...

 خدای خوبم جوانی ام  اسیر باتلاق گناه شده هرچه دست و پا میزنم بیشتر فرو میروم  من  اسیر این دنیای پر از آرزو شده ام . ارزوهایی به سبکی قاصدک که با هرنسیم بارها بارها جا عوض میکند آرزوهایی که آرام قرار ندارند... مرا دریاب ای خدای مهربانم .

آرزوهایی سبک که سالهاست مرا سنگین کرده آرزوهایی که جا عوض میکنند و من هنوز سرجای اولم ایستاده ام آنقدر وزنه های خیالم سنگین شدند که توان راه رفتن ندارم . خدایا رهایم کن از این همه دلبستگی و وابستگی . رهایم کن از این همه خیالهای پوچکی . این منم همان بنده ای که معصوم آفریدی و امروز معصومیتم را هم از دست داده ام ...

 در میان این همه اداها و رنگ ها من در سیاهی خودم گم شده ام خدایا یک بار دیگر سفیدم کن تا راهم را پیدا کنم ...

 من شکسته ام کمر شب را از بس که خوابیدم و تنهایش گذاشتم من دل خورشید را سوزانده ام از بس چشم انتظارش گذاشتم ... مرا ببخش بخاطر این همه غفلت و کوتاهی ... من کوچکم و خدایی به بزرگی تو دارم ... مرا دریاب خدای مهربانم

 

 د ل ن و ش ت ...نوشته شده توسط آسمان

 


[ یکشنبه 91/2/24 ] [ 9:12 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

                              مهدی

 

2سال از زمان ورودم به دانشگاه گذشته بود و من سخت درگیر مشکلات شدم . هم زمان مشغول کار برای  نمایشگاه شهدا بودم  و طبق خاطرات گذشته درست هم زمانبود با سکته ی ناگهانی پدرم و بیماری مادرم .  اوضاع خیلی بهم ریخته بود و من سخت محتاج هزینه های دانشگاه و رفت و آمد و کتاب و غیره بودم . چون برادرم هم از دانشگاه انصراف داده بود خجالت میکشیدم به کسی رو به زنم و یا از اعضای خانواده ام کمک بخواهم . چون بیه هم سخت درگیر مشکلات بودند ...

نمیدانستم چه کنم . حالا باید مقاله ای هم در مورد مهدویت آماده میکردم برای نشریه ی دانشگاه و من نه مطالعه کرده بودم و نه شرایط روحی خوبی برای نوشتن داشتم .

فردا صبح باید مقاله را تحویل میدادم . وحالا ساعت 12 شب بود  نمیدانستم چه کنم . چراغ مطالعه را روشن کردم و پتویی سرش دادم تا نورش بقیه را اذیت نکند .

نا خود اگاه چشمم به تصویر پوستر یا صاحب الزمان ادرکنی  افتاد دلم لرزید شاید بهتر است بگویم شکست ... سریع جانمازم را پهن کردم و دو رکعت نماز توسل به آقا امام زمان خوندم و خواستم کمکم کنه تا بتونم بنویسم تا میان این همه دغدغه پاسخگویی به ننوشتن مقاله برایم شر نشود...

نمازم را خواندم و دعا کردم خدا کمکم کند تا از پس مشکلات برآیم .

و شروع کردم به نوشتم بعد از 2 ساعت مقاله ام تمام شد خودم هم نفهمیدم چه نوشتم و صبح بدون ویرایش تحویل دادم ...

موضوع مقاله هم مربوط به حضرت مهدی (عج) بود . و من هم با عشق خودم نوشتم .

بعد از 3 هفته آخرای ترم از دفتر فرهنگ دانشگاه تماس گرفتند و من را خواستند . رفتم و با کمال تعجب متوجه شدم مقاله ام در کشور اول شده  و نه تنها مقاله بلکه تیتر مقاله ام هم اول شده یعنی 2 مقام اول کشوری در زمینه ی مقاله  دانشجویی.

شوک عظیمی برای من بود و اشکی که راه گم کرده بودو در گونه هایم میچرخید  شاید او هم مثل من گیج و سر در گم شده بود .

وقتی از اتاق خارج شدم . احساس خاصی داشتم از خودم و دستهایم تشکر نکردم چون خوب میدانستم  کار انها نبود...

 و مهم تر اینکه هزینه ی 3 ترم  دانشگاهم و مشکلاتم با جایزه ی مقاله که هزینه ی مالی بود برطرف شد . بعد از آن هم باز با نوشتن مقاله های دیگر رتبه های اول استانی و غیره هم به دست آوردم که هر کدام یکی از مشکلاتم را حل میکرد ...

من خوب فهمیدم  که چقدر آقا حواسشان به ما هست و ما هیچ . چقدر برای شادی دل ما دعا میکند و چقدر غم از دل ما دور میکند و ما نه غم از او کم میکنیم  و نه دلش را شاد ...

جانم به فدای مولای غریبم...نومهدی

  نوشته شده توسط  آسمان . خاطرات مجردی


[ یکشنبه 91/2/24 ] [ 2:50 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

تصمیم گرفته بودم با بچه های جهادی هماهنگ کنم که امسال قبل رفتن به اردوی جهادی با مقدار هزینه ای که میتوانستم فراهم کنم دستی به سرو روی خانه و مغازه ی خانواده ی اقا سید بکشند تا از این وضع ناجور در آیند . واقعا سخت بود من نمیدانم این بندگان خدا زمستان و تابستان را چگونه سپری میکردند ..

رفتم ولی متوجه شدم خانه شان کاملا خراب شده و خودشان هم نبودند . خیلی ناراحت شدم با کلی پرس و جو آنها را پیدا کردم . چند نفر خیر حاضر شدند تا پولی به آنها قرض دهند و خودشان با آن پول خانه را نوسازی کنند من خیلی خوشحال شدم اما چیزی که دیده بودم بیشتر ناراحتم کرده بود ...

خوشحال بودم از خانه ای که قرار است آباد شود و جایی که در حال حاضر زندگی میکردند ...

خانه ای 4 طبقه که سه واحد آن خالی بود . البته تمام خانه های اطراف هم نوساز بودند و خالی از مستاجر . آخر پاییز بود. آنها ساکن پارکینگ  آن خانه ی 4 طبقه بودند و همان پارکینگ را هم 500 هزار تومان پول پیش دادند و ماهی 30 تومان اجاره . حالا پارکینگ بود و پرده ای که حکم در را داشت . . .

معصومه سادات پرید بیرون و گفت شهید الیاسی شهید الیاسی اینجا یک خیلی موش داره . من شب ها بقل مامان می خوابم تا موشها گوش و پاهایم را گاز نگیرند . راست میگفت طفلک . آن منطقه به علت داشتن جوی آب و زمین خالی خیلی موش داشت . حتی خواهر من که در آپارتمان زندگی میکرد امان نداشت.

معصومه سادات باز گفت شهید الیاسی اینجا خیلی سرده وقتی آسمون صدا میده من میترسم . . . وبعد برادرانش آمدند و برای اولین بار در چشمانشان دیدم حس کمک را، دوست داشتند از اینجا بروند آنها هم بخاطر موش ها ی بزرگ منطقه می ترسیدند بخوابند . واقعا نمیدانستم چه کنم و هیچ راهی هم نداشتم . به هر کسی رو زدم تا جایی برایشان موقت پیدا کنم جوابی نگرفتم انگار قسمتشان بود بیشتر سختی بکشند ...

مادر معصومه سادات گفت تا صبح حواسش به بچه هاست و شوهر نابینایش . میگفت موش ها گله ای حمله میکنند و وسایل خوردنی را میبرند . دلم به حاشان سوخت . و با خودم گفتم ای کاش کمی محبت به دل این همسایه ها بود و لااقل برای چند ماه یکی از این واحدهای خالی را به انها میدادند ...

 و حالا من بودم که دیگر نمیتوانستم در جای راحت خانه ام بخوابم و دلم به آن طفل های معصوم بود که باید سرما و سختی را تا  بهار تحمل میکردند ..

م   نوشته شده توسط آسمانمو


[ چهارشنبه 91/2/20 ] [ 12:7 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

بعد یک سال هر ماه و گاهی اوقات 2 یا 3 ماه به خانه ی آقا سید میرفتیم و وسیله ها را تحویل میدادیم . این بار هم سه ماهی گذشته بود و به دلیل مشکلاتی که برای خانواده ی خودم اتفاق افتاده بود کمی از آنها غافل شده بودم . بالا خره شرایط فراهم شده بود و نزدیک عید کلی خرید کردیم از شیرینی و شکلات و کمی آجیل و مواد غذایی و کمی هم لباس .

این بار در کنار مواد غذایی کمی خوراکی های روز و کالباس و چند چیز کوچک برای بچه ها گذاشتیم تا هر وقت بیرون میبینند دلشان نخواهد و تجربه ی خوردنش را داشته باشند .

نزدیک غروب بود و می خواستم  وسایل را به خانه ها تحویل دهم . اما ماشین نداشتم و احتیاج به کسی بود که تخفیف خوبی برای رساندن وسایل به مکان های مختلف بدهد.

برادرکوچکم ماشین داشت و همچنین رفیق های زیادی داشت که از آنها ماشین قرض کند . هر چه به او اصرار میکردم به هیچ صراطی مستقیم نبود .

مدام میگفت خودمان محتاج تریم این کارها دیگر چیست . خب بروند کار کنند . من تمام کرایه را میگیرم و هزار ادا در آورد تا اینکه التماس 2 ساعته ی من جواب داد و با کلی اخم و تخم قبول کرد . به راه افتادیم . به چند خانه وسایل را تحویل دادیم . آخرین مسیر خانه ی آقا سید بود .

وقتی به در خانه شان رسیدیم . برادرم با تعجب نگاه کرد . باورش نمیشد . خانه ای مخروبه و دری که دیوار نداشت .و...

از تعجب نمیتوانست تکان بخورد باورش نمیشد در نزدیکی خودمان همچین خانه هایی باشد . خانم آقاسید و بچه ها بیرون آمدند و با روحیه ی گرمی استقبال کردند و دعوت کردند برویم پیششان . اما عجله داشتیم با عزت و احترام وسایل را برداشتند و تشکر و به خیال خودشان در را بستند ...

دیدم برادرم به شدت به نقطه ای خیره شده و بغض او را تا مرز خفگی پیش برده . اشکهایش را لا به لای دستانش پنهان میکرد و خواهرم که دیگر راحت زده بود زیر گریه ...

 گفتم لابد انتظار نداشتند همچین خانه ای ببینند وقتی خودم هم به نقطه ی نگاه آنان خیره شدم تازه فهمیدم چه خبر است ...

بچه ها یادشان رفته بود که خانه شان دیوار ندارد...

تمام پلاستیک ها را پاره کرده بودند و چنان بر سر خوراکی ها و غذاها افتاده بودند که انگار مدتها بود چیزی نخوردند. تمام مواد بر زمین خاکی پخش شده بود . معصومه سادات از خوشحالی بر هوا می پرید و سعی میکرد بیسکویت و آب میوه برای خودش بر دارد و مادری که باز هم قرص ها را برداشت و بچه ها را به حال خودشان گذاشت ...

برادرم تا چند روز نمیتوانست سرکار برود . غروب آن روز همه با صدای اذان درب منزل سید آقا زدند زیر گریه و ماندنی شد خاطره ی آن روز...

از آن روز به بعد برادرم خودش هم پول جمع میکرد و وسیله میخرید و هر وقت احتیاج به کمک اش داشتیم بدون چون و چرا و با جان و دل قبول میکرد...

                                                                                               فقر   فقر نوشته شده توسط آسمان                                   


[ چهارشنبه 91/2/20 ] [ 11:45 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

در نوشته های پیشین  از خانواده ی نیازمندی گفتم که بر حسب یک نگاه اتفاقی با آنها آشنا شدم و بعد آن با لطف و رحمت خداوند توانستم کمی از مشکلات مادی آنها را در زمینه ی غذا و دارو برطرف کنم البته به عنوان یک وسیله و رابط .

این قضیه تا یک سالی ادامه داشت و گاهی اوقات هردو ماه برایشان وسیله میبردیم . اما چیزی که توجه مرا به خودش جلب کرده بود هر ساعت و زمانی که ما به آن خانه میرفتیم . معصومه سادات  سر کوچه ایستاده بود تنها و فریاد میزد شهید الیاسی...

با خودم گفتم شاید ذوق کودکانه دارد اما وقتی دیدم مادرش گریه میکند . نگران شدم . از او پرسیدم چه شده .

مادرش در حالی که اشک اش چون چشمه ای جاری روان شده بود برگونه های چروک خورده و پر از خستگی اش ...

 گفت درست زمانی که شما میخواهید بیایید معصومه سادات از صبح که بلند میشود به خودش میرسد و می گوید امروز قرار است شهید الیاسی بیاید و برایمان خوردنی بیاورد . برای من هم خوراکی. مادر میگفت اوایل باور نمیکردم اما چندین بار اتفاق افتاد و حالا دیگر باورم شده یک ربع قبل از آمدن شما رفت سرکوچه و گفت الان می آیند .

ومن صدای معصومه کوچولو را میشنیدم که میگفت دیدین اومدن ...

                                                     کلیدنوشته شده توسط آسمان خاطرات مجردی

 

 


[ سه شنبه 91/2/19 ] [ 8:14 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

عید قربان بود و ما هم توان مالی نداشتیم که گوسفندی ذبح کنیم . و در نتیجه شرایطی نبود که برای خانواده ی آقا سید چیزی ببریم . و همه چیز را سپردم به خدا . اما ته دلم  خیلی غصه ی آنها را میخوردم . سه بچه ای که باید فقط بوی کباب را حس کنند و میدانستم چقدر دلشان امروز کباب می خواهد. . .

ک

از خدا خواستم تا خودش دل بچه ها را آرام کند کاش امروز را فقط بخوابند و بیدار نباشند ...

در همین فکرها بودم که یکی از دوستانم زنگ زدو گفت که ران گوسفندی را نیت کرده برای بچه ها و خود آقا سید که خیلی بیمار بوده تا برای چند ماهی جواب نیازهایشان را بدهد من که از خوشحالی در حال پرواز کردن بودم . گفتم همین الان میام و میگیرم و میبرم . گفت زودتر ... من از زود هم زودتر رسیدم . در حالیکه داشتم گوشت را میگرفتم خودم هم بوی کباب شدیدی را حس کردم  که در حال بیهوشی بودم از لذت بویش . نه خودش چون زیاد کباب دوست ندارم. حالا

دوستم ظرفی پراز برنج و کباب داغ داغ تحویلم داد که برای آقاسید و خانواده اش ببرم تا از کباب تازه هم جا نمانند . . .

من با ذوقی وصف نشدنی حرکت کردم  و وقتی سر کوچه ی معصومه سادات رسیدم  دیدم دختر کوچولو با یک ظرف در دستانش  منتظر ایستاده  و تا ما را دید فریاد زد مامان اومدن بیا ...

وباز هم حکایت گریه و تعجب ..

پرسیدم باز چه شده حاج خانم ؟ گفت از صبح در اتاق را بستم تا بچه ها بیرون نروند که دلشان کباب بخواهد و یا از بویش هوس کنند . اما معصومه از صبح که بلند شد چیزی نخورد و میگفت شهید الیاسی قرار است کباب بیاورد . و من حریفش نشدم و او ظرف به دست بیرون در ایستاد  ...

من که چاره ای نداشتم گفتم برو . بالاخره خسته می شود و می آید  اما تازه نیم ساعت بود که امده بیرون. ومنتظر شما .

من نمیدانم از کجا می فهمد ولی روزی که شما می آیید او از صبح میداند. . .

صورت کوچولوی معصومه سادات معصوم را بوسیدم و خدا را شکر کردم . اما جالب اینکه پسران خانواده از پشت در به دست من نگاه میکردند و میدانم چه در دلشان میگذشت ... و معصومه که منتظر بود تا احساسات من زودتر تمام شود نکند کباب از دهن بیفتد...

                      ک

نوشته شده توسط آسمان


[ سه شنبه 91/2/19 ] [ 1:29 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

بعد از بار اولی که  به خانه ی آن فرد نابینا و بیمار آقا سید رفته بودم . تصمیم گرفته بودم تا هر ماه پول هایی را از دوستان و اطرافیان جمع کنم تا بتوانم به این خانواده کمک کنم . و تا حدودی موفق بودم به لطف خدا . و جالب تر اینکه خداوند برکت بسیار زیادی در آن پول ها قرار داده بود و آنقدر این جمع آوری شدت گرفته بود که من 4 خانواده ی خیلی نیازمند را شناسای کرده بودم و می توانستم با این پول ها هر ماه برایشان مواد غذایی و مایحتاج شان و داروهای همسر بیمارشان را تهیه کنم .

ع         ع    

با نام مستعار شهید الیاسی شروع کردم . البته نا پدر شهید یکی از دوستانم بوده . از ابتدا از خانه ی آقا سید شروع کردیم وقتی به خانه ی آنها رسیدیم آقاسید با چوبی که به دست داشت جلو آمد و گفت چیزی می خواهید و من هم گفتم از طرف شهید الیاسی آمده ام . از آنجای که خودمان هم نزدیک به ان محل زندگی میکردیم نمی خواستم فامیلی ما را بفهمند و خجالت بکشند.  برای بار اول کلی مواد غذایی برده بودم  و داروهای آقا سید را . جالب تر اینکه همسر آقا سید در لابه لای ان همه مواد غذایی و وسیله ها دنبال چیزی می گشت  . داروهای همسرش و وقتی پیدا کرد تازه لبخند بر لبانش جاری شده بود . برایم شیرین بود محبت و عشقی که در لا به لای نداشتن ها گم نشده بود و صبری که این زندگی سخت را قابل تحمل میکرد .

معصومه سادات هم تازه راه افتاده بود اما نه از کفش موزیک دار خبری بود و نه کفشی که لامپ هایش روشن و خاموش شود . با پای برهنه و لباسی پاره بازی میکرد عروسکش  قوطی شامپویی بود که برایش با چوب دست و پا درست کرده بودند و برادرش با خودکار  نقاشی کشیده بود.

و چقدر لذت میبرد وقتی  لالایی میخواند و نون خشک به دهانش میگذاشت .

با لطف یکی از دوستان همان روز رفتیم و برای معصومه سادات کلی لباس و اسباب بازی خریدیم . گیره مو هر چیزی که فکر میکردیم خوشحالش میکند . شب به خانه ی آقا سید رفتیم معصومه سادات با تعجب نگاه میکرد خجالت میکشید کل وسایلش را به او دادیم و چیزی جز اشک نصیب چشمانمان نشد . معصومه سادات از خوشحالی پر پر می زد همه چیزها را روی هم پوشید و اسباب بازی هایش را هم بقل کرده بود . عروسک قدیمی اش را در اغوش گرفت و گفت نترس تو را هم دوست دارم نمیزارم مسخره ات کنند. بچه ای به این کوچکی و حرفی به این بزرگی...

همه چیز را می بوسید . . .

 وما خیلی آرام آنها را با خوشحالیشان تنها گذاشتیم و رفتیم . چند روز بعد که برای کاری دوباره به منزلشان رفتیم . معصومه سادات خوشکل و تمیز با کفشش مشغول بازی بود در حیاط خانه . مادرش میگفت معصوه شب ها با کفش و لباس میخوابد و هر شب از ترس به لباسهایش نگاه میکند و میترسد که آنها را از دست بدهد. و هر بار میپرسد این ها مال من است ؟ تمام شب و روزش شده لباسها و عروسکش . و زن آقا سید دوباره بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد و مرا هم در غم و شادیش غرق کرد ...

ادامه دارد. . .

نوشته شده توسط آسمان . خاطرات مجردی


[ دوشنبه 91/2/18 ] [ 1:44 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

خونه ی خواهرم مهمان بودم . یک سالی بود که به این خونه ی جدید وارد شده بودند و در طبقه ی دوم زندگی میکردند. یه روز تصمیم گرفتم برم لب پنجره ی اتاق و کمی به بیرون نگاه کنم . طبیعت زیبایی داشت .

خونه های زیبا و انچنانی . چقدر فرق کرده بود . دیگه از ایرانیت هایی که روش آجر میزاشتن نیفته خبری نبود . دیگه از درهای زنگ زده که بچه ها روش با گچ نقاشی می کردن خبری نبود همه چیز . به قول امروزی ها با کلاس شده بود .

اما میون اون همه زیبایی یک تصویر توجه منو به خودش جلب کرده بود تصویری که تمام این زیبایی ها و کلاس ها را خراب می کرد . اول اش فکر میکردم اشتباه میبینم اما بعد از کلی دقت فهمیدم ان چیزی که میبینم واقعیت است ...

برای کنجکاوی تصمیم گرفتم به ان مکان بروم کمی دورتر از خانه بود رفتم تا بالاخره رسیدم . پیرمردی با عینک دودی که نمی توانست ببیند چند عدد شامپو داروگر . چند عدد صابون . و شاید کل بارهای مغازه اش به  پنجاه هزار تومان هم نمی رسید .

مغازه ای مخروبه که سقف عقب ان کاملا پایین آمده بود . شیشه های شکسته .و در و دیوارهای که آماده برای ریزش بودند .

با خودم گفتم میون این همه سوپر ها اخه این دیگه چیه ؟ جفت دیوار مغازه خانه ای بود که خانه نبود. خرابه بود. یک در بدون دیوار . و اتاقی که با جوی آب شریک بود دو پسرو یک دختر  یک سال و نیمه . و زنی که غم و ناراحتی از چهره اش فریاد میزد ...

خیلی ناراحت شدم  بعد از سلام و احوال پرسی فهمیدم خانواده ی این آقا هستند آقا سید (ن) در جوانی در دوران جنگ شیمیای شده بود و هیچ وقت دنبال کارهای جانبازی اش نرفته بود و بخاطر بعضی بیماری ها دچار تومور مغزی شده بود که نابینایش کرد . زن آقاسید تمام وقت بیرون از خانه کار میکرد تا خرج داروها را در آورد ..و شروع کرد به دردو دل کردن ..

انگار مدتها بود با هیچ کس حرف نزده بود . و بچه های معصومی که با حرف های مادر بغض هایشان را قورت میدادند تا غم مادر را بیشتر نکنند ...بعد از خداحافظی من رفتم و بهانها قول دادم که باز به دیدنشان بیایم . خ


تمام راه داشتم به یک چیز فکر میکردم که چه شد رسم های قدیم . توجه به همسایه . افرادی با این همه مشکلات زندگی مکنند و تمام همسایه های اطراف به فکر آیفن تصویری و کف سرامیک و سنگ کاری دیوار و طراحی درب های خانه هستند و اگر واقعا کمی از این خرج ها کم میکردند این بندگان خدا سالها را زیر سقف پلاستیکی  و خانه ای خراب زندگی نمی کردند ..

چقدر دلم به حال خودم و رویاهایم سوخت ... چقدر دلم برای همسایه هایش سوخت ... واقعا ما چه می کنیم و برای چه زندگی میکنیم . .. چقدر این سنگ های سرامیکی و کابینت های جدید بین ما و ماها فاصله انداخته ... دیواری بلند از خواسته هایمان ساخته ایم که دیگر هیچ کس حتی هم نفس خود را هم نمی بینیم .

خخ    

حضرت محمد (ص)

. جبرییل درباره همسایه آنقدر سفارش می کرد که پنداشتم همسایه ارث خواهد برد. (نهج الفصاحه ، ح 2640)

. رسیدگى به همسایگان (و سر و سامان دادن به حال و وضع آنان) از جوانمردى است. (غرر الحکم ، باب همسایگی)

در قرآن کریم آیاتى مربوط به همسایه و همسایگى وارد شده است. خداوند متعال در آیه‏اى به گونه آشکار مؤمنان و مسلمانان را به رعایت همسایگان دعوت مى‏نماید و مى‏فرماید: «وَ اعْبُدُوا اللّهِ وَ لا تُشرِکوا بِهِ شَیئاً و بِالوالِدَینِ إحساناً وَ بِذِى القُربى و الیَتمى و المَساکِینَ و الجارِ ذِى القُربى وَ الجَارِ الجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالجَنبِ وَ ابنِ السَّبیلِ وَ ما مَلَکَت أیمانُکُم؛ و خدا را بپرستید و چیزى را با او شریک نگردانید و به پدر و مادر احسان کنید و درباره خویشان و یتیمان و مستمندان و همسایه خویش [و قوم] و همسایه بیگانه و همنشین و در راه‏مانده و بردگان خود نیکى کنید.» (نساء/ 36).

در این آیه دیده مى‏شود که خداوند نیکى با همسایه را، خواه فامیل باشد و یا بیگانه، سفارش کرده و نیکى به همسایه را درردیف نیکى به پدر و مادر، یتیمان و... قرار داده است.

رسول اکرم صلىاللهعلیهوآله :

فى حُقوقِ الجارِ ـ : إِنِ اسْتَغاثَکَ أَغَثْتَهُ وَإِنِ اسْتَقْرَضَکَ أَقْرَضْتَهُ وَإِنِ افْتَقَرَ عُدْتَ عَلَیْهِ وَإِنْ أَصابَتْهُ مُصیبَةٌ عَزَّیْتَهُ وَإِنْ أَصابَهُ خَیْرٌ هَنَّأْتَهُ وَإِنْ مَرِضَ عُدْتَهُ وَإِنْ ماتَ اتَّبَعْتَ جِنازَتَهُ وَلا تَسْتَطِلْ عَلَیْهِ بِالْبِناءِ فَتَحْجُبَ عَنْهُ الرّیحَ إِلاّ بِإِذْنِهِ... ؛

درباره حقوق همسایه فرمودند: اگر از تو کمک خواست کمکش کنى، اگر از تو قرض خواست به او قرض دهى، اگرنیازمند شد نیازش را برطرف سازى، اگر مصیبتى دید او را دلدارى دهى، اگر خیرى به او رسید به وى تبریک گویى، اگر بیمار شد به عیادتش روى، وقتى مرد در تشییع جنازهاش شرکت کنى، خانهات را بلندتر از خانه او نسازى تا جلوى جریان هوا را بر او بگیرى مگر آن که خودش اجازه دهد... .

رسول اکرم صل ىالله علیه وآله :
ما آمَنَ بى مَنْ باتَ شَبْعانَ وَجارُهُ طاوِیا، ما آمَنَ بى مَنْ باتَ کاسیا وَجارُهُ عاریا؛

به من ایمان نیاورده است آن کس که شب سیر بخوابد و همسایه اش گرسنه باشد. به من ایمان نیاورده است آن کس که شب پوشیده بخوابد و همسایه اش برهنه باشد.

پیامبراکرم(ص) پیوسته از مسلمانان می­خواستند از اوضاع و احوال همسایگان خود غفلت نورزند و نسبت به آنان بی­تفاوت نباشند و در برآوردن حاجاتشان حتی الامکان دریغ نورزند ایشان(ص) می­فرمودند: «هر کس کالایی را از همسایه خود دریغ کند خداوند در روز رستاخیز خیر خود را از او دریغ خواهد کرد و او را به خودش وا خواهد گذاشت، چه بد وضعی دارد کسی که خداوند او را به حال خودش وا گذارد.»[17]

   روایت شده که مردی از رسول­خدا(ص) پرسید: «ای رسول­خدا(ص) آیا جز زکات در مال و دارایی، حقی منظور شده است» فرمود: «بله؛به خویشانی که از تو بریدند نیکویی­کردن ­و ­به همسایه رسیدگی نمودن.

 

 

 

ادامه دارد...

 نوشته شده توسط آسمان خاطرات مجردی


[ یکشنبه 91/2/17 ] [ 3:50 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
   1   2   3      >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 42
بازدید دیروز: 82
کل بازدیدها: 335800
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*