سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بچه های خدایی
قالب وبلاگ

همیشه هر وقت میخواهیم برویم مسافرت همه چیز با خودمان میبریم . غذا ، آب خنک، تنقلات ، لباس گرم ، وسایل تفریح ، قرص ماشین. . . ،پول کافی همه چیز به اندازه تا کم نیاریم تو راه. تازه خونه و زندگی و وسایلمان را هم به کسی میسپاریم تا زمان بازگشتمان مواظب آن باشد.به امید انکه به زودی خواهیم آمد. اما به راستی با چه اطمینانی.؟

کاش برای سفر اخرت هم تا این حد منظم و آینده نگر بودیم. سفری که نمیدانیم چه زمانی آغاز خواهد شد و میدانیم که هیچگاه بر نخواهیم گشت. آنجا اگر توشه راه کم بیاوریم چه باید بکنیم؟ راستی وسایلتان را به که می سپارید.؟ اگر دیدید که برای سفر بدون غم لحظه شماری میکنید و ترسی ندارید پس شما تمام لوازم مسافرت را آماده کردید ومشکلی نیست سفرتان شیرین خواهد بود ولذت بخش. اما انها که  مثل من از این سفر فراریند تا دیر نشده عجله کنند که وقت کم است. زودترپیدا کنید کسانی را که امین  شما هستند تا بتوانید زندگیتان را به آنها بسپارید بروید به دنبال توشه راه. حق الناس. حق الله. . . بروید به دنبال غذای آخرت تا در راه تنها نمانید . . .سفر نزدیک است . . . شاید امشب شاید فردا شاید حالا. . .

 

بازگشت همه به سوی اوست


[ جمعه 90/8/27 ] [ 5:49 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

وقتی دلم میگیرد، انگاه که خود را تنها می بینم ، دردنیایی غریب ، در ایوان دلتنگیهایم می نشینم ، وبه امید روزهای شیرین منتظر میمانم . انقدر می مانم تا باغبانم بیاید ودر باغ امید را به رویم بگشاید.

در سخت ترین روزها ، در تلخ ترین لحظات ،ودر غم انگیزترین ثانیه ها ، آن زمان که قلب خسته ام سرشار از قطرات باران نیاز میشود. آنگاه  که احساس می کنم در باتلاق گناه فرو میروم. چشمانم را به ابرهای اسمان دخیل میبندم و به او پناه میبرم. ودر آن هنگامه فقط با یادو نام اوست که ارام میگیرم. او که بخشنده . مهربان است.

با نام او میتوان از تاریکی ها گذشت ، صخره ها را پیمود ، از دره ها عبور کرد ، میتوان خود را همچون گلی در میان دشت سبز باور و امید دوباره یافت. یک نفر هست که در همه جا و همه وقت  میتوانی دلتنگی ها یت را با او قسمت کنی.

 با اشک نیازت وضو کن و رو به قبله دلها بایست و دستهای التماست را به سویش رها کن  و او را بخوان  با رکعت هایی سرشار از عشق و امید . . .

دلنوشته (اسمان) بچه های خدا


[ چهارشنبه 90/8/25 ] [ 12:48 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

گرچه میگویند این دنیا به غیر از خواب نیست     ای اجل! مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست

بین ماهی های اقیانوس وماهی های تنگ        هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست !

مارعیت ها کجا ! محصول باغستان  کجا؟!          روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است              از کمین بیرون مزن ، امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی دریغ ،    جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست ؟        گوهری مانند مرگ این قدر هم نایاب نیست ! . . .

فاضل نظری


[ چهارشنبه 90/8/25 ] [ 12:6 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

توی فکه داخل خاک عراق، یک گلستان دسته جمعی از شهدا کشف شد. عراقی ها شهدا را به صورت زیگ زاک روی هم انداخته و روی آنها خاک ریخته بودند. تپه ای از شهدا درست شده بود. هفت شهید را از روی خاک بیرون آوردیم.

تا ظهر فردا ، سیزده شهید دیگر کشف شدوتعداد شهدا به بیست رسید. اما نکته عجیب  بیست و یکمین شهید بود.

با سر نیزه اطراف پیکر را کاملا خالی کردیم. خاکها را کنار زدیم. لباس کامل ، دکمه های لباس بسته ، بند حمایل و تجهیزات، خشاب، قمقمه ، یک فانسقه به تجهیزات و یک فانسقه به پیکر، جوراب و . . .اما خیلی عجیب بود: پیکر نبود! مثل اینکه کسی داخل این لباس نبود ! شاید ملائک خدا پیکر او را با خود برده بودند. . .


[ چهارشنبه 90/8/25 ] [ 11:55 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]

عید سعید غدیر بر تمامی عاشقان امامت و ولایت مبارک باد.


[ دوشنبه 90/8/23 ] [ 5:49 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

علی در عرش بالا بی نظیر است      علی بر ادم و عالم امیر است

به عشق نام مولایم نوشتم            چه عیدی بهتر از عید غدیر است


[ دوشنبه 90/8/23 ] [ 5:48 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

40روزی بود که هرصبح دعای عهد میخوند تا توفیق دیدار امام زمان (عج) قسمتش  بشه  یک روز اخر امدن بود کنار خانه خدا مشغول عبادت و راز ونیاز بود بارون شدیدی گرفته بود و همه سمت هتل ها رفتن اما اون دوست نداشت دعا زیر بارون و کنار خانه خدا را از دست بده . . . .

عید غدیر بود باید زودتر میرفت هتل تا ته کیسه ای های همسفرهارو اماده کنه . اخه خودش هم سید بود. مشغول دعا بود که اقایی اومد بالا سرش و به سادات پولی را داد جهت عیدی . ولی اون قبول نکرد هرچه اصرار کرد قبول نکرد که بالاخره بخاطر اصرار زیاد مرد عرب ناچارا پذیرفت تنها چیزی که ازش دید قامت بلند و شالی سبز رنگ بود  تا به هتل برگشت متوجه شد هدیه اش را در مسیر راه انداخته ویا . . . از پول خبری نبود.

یادش امد که بعد گرفتن عیدی هرچه قدر گشته بود کسی را با ان نشانی نیافت. . .

شب اخر وداع دلش شکست و گفت این همه دعا خواندم ولی نتوانستم به حاجتم برسم. . .

شب شدو خوابید در خواب صدایی شنید من امدم اصرار کردم اما تو مرا ندیدی. . .

بعد گذشت سالها هروقت عید غدیر میرسد حسرت ان روز وجودش را درهم میشکند . . .

بازهم منتظر است تا در غدیری دیگر عیدیش را بگیرد. . .


[ دوشنبه 90/8/23 ] [ 5:45 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

دلم خیلی گرفته  . . . حالم خوش نیست . . .خسته ام  . . .عجب روزگاریه . . .خدایا مرا دریاب که سخت محتاج نگاهتم و دلتنگ نوازشت . . .


[ یکشنبه 90/8/22 ] [ 3:37 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

 

قبر خالی

می زند بر پنجره، انگشت سرد بادها            می زند باد صبا ، بر جنگلش فریادها

سینه سوزان می­شود وقتی که گلها می­روند       بر سر قبری که نیست از او نشان و یادها

ماهیان خود را به خشکی می­زنند از سوز درد     لحظه ­ای که می­چکد اشک یتیم بر قبرها

شاخه­ای خشکید ، از یک عشق ، در دست رسول     هر شب و روز می­زند بابا صدا ،هر سال­ها

کاش از دشت پر از لاله، نشانی داشتیم              در پی این همه غربت و غریب گمنام­ها

در همان روزی که پروانه­ ی گلش را برده ا          می­زند دست توسل بر کویر و دشت­ها

با صدای ناله­ ی ریحانه های زندگی                      مادر پروانه ها ، هر شب کند ای وای­ها

هیچ کس را دیده­ای ، دل به خاکی خوش کند       طفلکان عمریست ، بر این خاک کردند ناله­ ها

آسمان هر بار ، بغض ­اش را به یغما می­برد              مادری که می­زند بر استخوان­ها بوسه­ ها

استخوان کوچکی را جای سروش پس گرفت          مادری که بود جانش در پی آن لاله­ ها

درد طوفان تازه می­گردد میان ضجه­ ها                  لحظه­ ای که کودکی بر قبر دارد بوسه­ ها

قبری اما خالی از یک شاخه یاس یک شاخه عشق      قبری از یک لنگه پوتینی که از پا شد رها

سال­ها بر قبر خالی، گل چه نجوا کرده است             فاش کرده جرعه جرعه سینه­ اش از رازها

وای دیدی لحظه­ ای را، چشم نرگس­های­ تر              می­کنند بر دست باباهای دنیا، با نگاه

می­زند آتش به قلب بچه گنجشک­های باغ                  اشک مادر که ندارد در کنارش بارگاه

آری اما دشت و باغ و کوه و صحرا می­کنند              از غم درد یتیمی و غریبی آه­ها

درد و سوز گل­ و ریحان را فقط باغ است نظر         لحظه­ ای که آتش طعنه زند بر باغ­ها

بچه ماهی­ها، همه گرد حوض گریه­ اند                   در همان ساعات که طفلی می­کند فریادها

باز یک قبر از نشان خالی احساسها                         می­برد دل را به سوی عشق­ها پروازها

مهر گمنامی به روی سینه­ ی خاک مانده است        لحظه­ ی پرواز آن پروانه­ های بی­صدا

شاید آن روزی که زهرا بوی یاسش بردمید              در کنار چشمه­ ها بینیم روی یارها

بچه های خدا (آسمان)

 


[ یکشنبه 90/8/22 ] [ 12:16 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]

 

بر خیز و  دلت   را    به    هویزه     بسپار         اشک دل خود را تو به دانه بشمار

این خون که در این خاک سرافراز شده است       با دانه­ ی اشک و عطش آغاز شده است

 


[ یکشنبه 90/8/22 ] [ 12:8 عصر ] [ اسمان ] [ نظر ]
<      1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

*
امکانات وب


بازدید امروز: 50
بازدید دیروز: 55
کل بازدیدها: 415602
*
آخرین مطالب
لینک های مفید
* *
لینک دوستان
لینک های مفید
*



*