سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
بچه های خدا

بچه های خدا
قالب وبلاگ

دفاع مقدس


پدرم گاهی اوقات که دل اش برای دوستان اش و دوران جنگ تنگ میشود برایمان حرف میزند. . .


حرفهایی که سخت زمان میبرد تا رازی شود برایمان بگوید. .


دل اش باز هم گرفت از کردستان گفت. . .


آن زمان فرمانده ی آموزشی بود و دستان اش متبرک میشد از نوازش رزمند ها. گل هایی که پرپر میشدند در باغ های عشق به خدا.


آن روز در چادر نشسته بود و منتظر بازگشت گروه های اعزامی. بچه ها آمدند اما بعضی ها نبودند. . .


دل اش خون شد شاید میدانست آنجا چه خبر است .


صدای طبل و پایکوبی می آمد عروسی بود . چند ساعت بعد هدیه ای برای اش آوردند . دست های اش میلرزید . جعبه را که باز کرد


اشکهای اش تا خدا بالا رفت. . .


سرش را بریده بودند زیر پای عروس . . .


وپدر بارها و بارها هدیه گرفت . . هدیه هایی که دل اش را خون کرد. . .


هدیه هایی که بوی خدا میداد. . .


وحالا فقط نگران یک چیز بود . بدنش کجاست . . به کودک اش چه بگویم. . .


 


نوشته شده توسط آسمان . از خاطرات پدرم



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:
[ یکشنبه 9/11/90 ] [ 8:5 صبح ] [ اسمان ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
لینک دوستان
برچسب‌ ها
()
آرشیو مطالب
امکانات وب